دست من مىرود ، من بنده و فرمانبردار پادشاهم و سال به سال مال خود را رسانيده و مىرسانم . سفارش من و ملك من به شما رفته بود ، اكنون مرا درياب كه وقت كار است .
امير هندكا چون اين خبر بشنيد ، جهت جرّ منفعت خود فرصت را غنيمت دانسته با لشكر استراباد و قومش متوجه سارى شد و اين حقير باتفاق سيد كمال الدين از راه مشهد سبز و بالاتجن عزم سارى كرده آمد . چون به قريهء سيروج كلاته به كنار رودخانه نزول شد ؛ و عرض لشكر سارى - كه جمع شده بود - ديدند . هفت هزار مرد از درويش و غير هم جمع بودند . و اسب و سلاح كه داشتند برداشته بودند و اتفاق نموده و همچنين هر روز فوج فوج مىرسيدند و بيعت مىكردند .
سيد محمد از سارى نتوانست بيرون آمدن ، و انتظار امير هندكا مىكشيد .
امير شبلى نامى را - كه از سادات آمل بود و جدّ اين شبلى است كه اكنون در مقام خلاف با سادات سارى مىباشد - لشكر داده به منقلا بيرون فرستادند . و او به موضعى كه انارستان مىخوانند - نزول فرمود . و خبر رسيدن هندكا به قراطوغان و آن سرحد رسيد .
سيد كمال الدين آملى ، چون به غايت بددل و جبان بود ، بترسيد و نزد اين حقير پيغام داد كه : در اين محل كه صحرا و بيابان است ما را نشستن مناسب نيست .
چون لشكر استراباد به مدد ايشان مىرسد به سارى رفتن هم مناسب نمىنمايد ، صلاح چنان است كه ما را به موضعى كه استوار باشد و شايد در حيطهء محافظت درآورد ، لشكرگاه بكنيم ، تا هرچه شود آنجا شود .
چون سخن او دور از صواب بود منع كرده شد . نشنيد و برفور سوار شده به موضعى - كه به مرزناك مشهور است - نقل نمود . چون از او چنين حركت به ظهور رسيد ، مردم سارى را نااميدى بحاصل آمد ، و بسيارى تفرقه كردند و فتور در لشكر اين حقير واقع گشت . چون تدبير نبود آنچه باقى مانده بودند از لشكر سارى در پيش داشته به جانب مرزناك توجه رفت . و آنجا به صلاحديد سيد كمال -
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 294
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٢٩٤