برادران همديگر را ديدند او را به جاى مناسب فرود آوردند . صباح روز عيد قربان بود . يراق شيلان كردند ، و سيد على چون نتوانست بيرون آمدن ، فرزند خود سيد مرتضى را بفرستاد تا به جاى پدر بنشست . و اعمام و بنو اعمام حاضر شدند .
سيد غياث الدين با فرزندان درآمد . چون ديد كه سيد مرتضى به جاى پدر نشسته است بازگشت و به وثاق خود رفت و بنشست و نزد سيد على پيغام فرستاد كه :
اين چه فكر غلط است كه تو كردى كه بعد از تو جانشين تو سيد مرتضى باشد ! ؟ اين هرگز ميسّر نخواهد شد . از اين خيال محال بگذر كه صواب نيست .
آن روز خود روز عيد بود . چون مردم طعام بخوردند و تفرقه نمودند ، پدر مرحوم حقير سيد سيد نصير الدين را سيد على طلب نمود و گفت دانستى كه سيد غياث الدين ديروز نزد من چه پيغام فرستاده است ؟ تو با او موافق هستى يا نه ؟ سيد نصير الدين گفت : نمىدانم چه پيغام كرده است ، و هرچه گفته باشد ، مرا جز متابعت و فرمان - بردارى شما چيزى ديگر در خاطر نيست . فرمود كه : ديروز عيد نزد من چنين و چنان پيغام داده .
سيد نصير الدين گفت : بد گفته است و يقين كه جانشين شما ، فرزند شما را بايد بود . گفت :
مرا بيش از اين صبر نمانده است ، و آنچه موجب تحمل بود در اين چند سال به تقديم رسانيدهام . و هر روز در اغواى مردم و تربيت سيد على آملى و كسانى كه مخالف اين دولتاند مىكوشد . و اكنون خود سخن اين است كه مىشنوى . او را مىفرمايم مقيّد كردن . تو همين لحظه سوار شو و به بار فروش ده رو با نوكران خود ، و فرزندان و عيال او را كوچ كرده به سارى بياور . و مىبايد كه يك حبه و يك دينار از متعلّقات ايشان تلف نشود و مضبوط همراه ايشان را به همراه بياورند ، تا چند روزى اينجا باشند . اگر من از اين بيمارى خلاص يافتم . او را در سارى جاى بدهم تا نزد من باشد كه لايق آن نيست در آن سرحدّ باشد . و اگر وعدهء حق در رسد ، او داند و فرزند مرتضى ، و تو هرچه مناسب باشد به جز قتل كه در خانوادهء ما نبوده است با او به تقديم رسانيدن را مختارند . و فرمود تا مصحف آوردند . و سيد نصير الدين را جهت
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 266
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٢٦٦