سليمان پيغمبر - عليه السلام - به مسند حكم نشسته بود . پشهء ضعيفى درآمد و سلام كرد و از دست باد شكوه نمود كه بدين ضعيفى چه حد آن دارم كه باد را از من ضررى متصور باشد ! اما باد مرا نمىگذارد كه هيچ جا قرار گيرم توقع دارم كه از باد بپرسيد كه از من بىچاره چه مىخواهد ؟ ! حضرت سليمان - عليه السلام - گفت :
خوش باشد ، تو همينجا باش تا باد را درآرند . و آنچه بايد پرسيد ، پرسيده شود .
به طلب باد فرستادند . چون اثر باد پيدا شد ، پشه را تاب اقامت نماند . فى الحال گم شد ! .
از باد پرسيدند كه : تو از پشه چه مىخواهى ؟ باد گفت : اى پيغمبر مرا با او كارى نيست . اما هرجا اثرى از من ظاهر مىشود او را تاب اقامت نيست ، و خود پنهان مىشود !
اكنون چون شما سليمان زمانيد و سيد قوام الدين تاب مقاومت سيد على را ندارد ، و مدتى است از اين مخالفت ، مردم آمل در زحمت مىباشند . اگر عنايت فرمايند و رفع نزاع را نوعى به تقديم رسانند كه فتنه ساكن شود ، اولى مىنمايد .
چون سيد على بيمار بود دانست كه فايده نمىكند . راضى شد و آمل را به سيد على داد و سيد قوام الدين را با درويشان همراه كرده به ملك موروثى فرستاد .
گفتار در ذكر زياده شدن مرض سيد على و طلب نمودن سيد غياث الدين و محبوس گردانيدن او
در اول ذى حجهء سنهء هشتصد و بيست حضرت سيد على را در سارى مرض زياده شد ، و نقاهت به اعلى مرتبه رسيد ، به طلب اخوان - كه در آن هنگام در حيات بودند و در ولايت مازندران مسكن داشتند - فرستاد ، به تخصيص سيد غياث الدين را طلب نمود كه وصاياى چند مىبايد كه گفته شود .
سيد غياث الدين بر خود تحقيق كرده بود كه وصيت حكومت بعد از خود به او خواهد كرد . بلاتأنى و توقف با دو نفر فرزند بزرگ خود به درگاه اعلى رفته ، چون