قانع باشد . اما توقع خدمت و سلام نمىبايد داشت . تا مجال خود باشد . سيد على نيز ممنون شد و هر يكى نيز به جاى خود بنشستند .
چون سيد على سارى از آن رنج صحت يافت به طلب سيد على آملى فرستاد كه صحبت مطلوب است . چون سيد على آملى از آنچه كرده بود به حكم ألخائن خائف بترسيد . آمل را بىضرب تير و شمشير بگذاشت و بيرون رفت ، و نزد سيد على سارى پيغام داد كه : من ترا سلام نمىكنم و مىترسم ! اگر همچنين اجازت است در آمل مىباشم ، و اگر اجازت نيست اينك مىروم و رفتم و به رستمدار نيز نخواهم بودن و و به گيلان مىروم .
چون دانست كه او بيرون رفته است ، سيد قوام الدين را امر كردند به آمل رود و به حكومت خود مشغول گردد . همچنان اطاعت نمود و به مقرّ حكومت خود در آمل بنشست . اما سيد قوام الدين مرد كمآزار بود . و آنچه طريقهء سياست و شجاعت است به ظهور نمىرسانيد . و ممسك هم بود . مردم آمل از او نمىترسيدند و اميد خير بسيار هم نداشتند .
سيد على آملى به تنكابن آمد . و در آن وقت داود كار كياى بن هادى كياى المرحومين را اول حكومت بوده است . او را اعزاز و اكرام فرموده در تنكابن قريهء زاغسرا را به دو دادند . و در آنجا با نوكران خود بنشست ، و به لاهيجان نزد كاركياى مرحوم رضا - نوّر اللّه قبره - صورت حال خود را باز نموده تا شش ماه از آن بگذشت .
و با مردم آمل در گفتوگو بود . با همديگر قرار كردند كه : چون مير على سارى را باز علّت نقرس زياده شده است ، اگر او فوت شود تو را به آمل درمىآريم .
سيد على آملى را چون صبر نبود ، يك روز از زاغسرا سوار شده با پنجاه نفر نوكر خود متوجه آمل گشت . چون به ميانرود رسيد و خبر به سيد قوام الدين رسانيدند . آمل را بگذاشت و بگريخت و به سارى رفت . سيد على به آمل درآمد و به حكومت بنشست . و درويشان آمل به مشورت سيد غياث الدين جمعى بسيار رفتند .
و به عز عرض رسانيدند كه قصهء سيد على و سيد قوام الدين بدان مىماند كه : روزى
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 264
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٢٦٤