و با برادران و ارباب مازندران خود گفت و شنيد كرده بود . مجموع اتفاق كرده ياغى شدند ، مگر پدر مرحوم اين حقير كه از سيد على جدا نشد . ديگر برادران و اعمام و بنو - اعمام مخالفت بنياد كردند ، و از ملك گيومرث رستمدار مدد طلبيداند . و در هزار - جريب نزد سيد عز الدين كه حاكم آن ولايت بود فرستادند و مدد طلب داشتند كه دختر او در حبالهء زوجيهء سيد مرتضى بود ، كه نصب ايالت سارى را نامزد او كرده بودند .
و او نيز به مدد داماد خود با لشكر هزار جريب آمد . و ملك گيومرث نيز لشكر بفرستاد و فتنه قايم شد و نزد امير سليمان شاه كه از قبل اميرزاده شهرخ داروغهء قومش و رى و دماوند بود هم فرستاده تقبل نمودند كه چون مهم ما به فيصل برسد خدمت خواهيم كرد .
و لشكر جمع كرده به موضعى كه مشهور است به سروكلا لشكرگاه كردند و متوجه سارى گشتند .
گفتار در محاربه نمودن در قريهء سروكلا و منهزم شدن سيد على و به استراباد رفتن
چون سيد على ديد كه كار از دست رفته است ، و برادران مجموع به اغواى سيد غياث الدين غاوى گشته ، خروج كردهاند ، در آن باب با پدر مرحوم حقير مشورت كردند كه : اكنون صلاح چيست ؟ پدر مرحوم گفت : باوجود اينچنين ازدحام با ايشان در مقام جدال برآمدن از حزم دور است . مبادا كه شكست واقع شود ، و نتوانيم رفت . صلاح چنان مىنمايد كه شما به سعادت با چند نفر از موافقان خود آن طرف تيجنهرود رفته به جاى استوار اقامت فرماييد و سارى را بديشان باز دهيد ، تا من به آستانهء پادشاه شهرخ بهادر بروم و صورت حال معروض دارم و تقبل مال نمايم و لشكر استراباد را بستانم و بيارم . و بعد از آن ببينم كه تقدير چگونه رفته است .
سيد على فرمود كه من شمشير بديشان نرسانيده . سارى را اگر بگذارم عيب بر من خواهند كرد . توكل بر عنايت الهى كرده آنچه موجب شجاعت است به تقديم رسانم . تو نيز اگر راست مىگويى و با من موافقت مىنمايى با نوكران خود مرا مگذار