استقلال حكومت كند ، تمامى مازندران از آن او خواهد بود . و هرچه با شما مى - گويد ، خلاف است . و چند نفر نوكران آمل كه در ملازمت اويند ، او را بدآموزى مىدهند . صلاح چنان است كه چون او بيايد بىتفتيش و تفحص او را مقيد سازند و نوكران مفتن او را بفرمايند تا به ياساقيان رسانند و حكومت را به همان سيد قوام الدين بدهند . و اگر نيايد و تباعد ورزد . اجازت فرمايند و جمعى از لشكر را اشارت كنند تا من بروم و او را دستگير كنم ، يا اخراج نمايم !
چون قاصد روانه شد ، نزد سيد على آملى فرستاد كه : قطعا رفتن تو به سارى صلاح نيست كه ترا خواهند گرفت . و در اين معنى با من مشورت كردهاند .
الغرض كه سيد على آملى دانست كه آنچه سيد غياث الدين به دو آموخته است و مىآموزد خلاف دولتخواهى اوست . در اين باب سخن او نشنيد و سوار شد ، و از راه فرىكنار به سارى رفت .
چون قاصد سخنان سيد غياث الدين را به سيد على سارى رسانيده بود ، سيد على ، سيد غياث الدين را با خود در مقام اخلاص مىدانست ، اعتماد بر قول برادر خود كرده ، چون سيد على آملى به سارى رسيد بىآنكه او را به سلام ببينند و سخن پرسند ، بفرمود تا بگرفتند و ده نفر نوكر نيك او را به ميدان سارى برفور گردن زدند ، و او را زاولانه كرده به حارسان بسپارند .
چون اين خبر به والدهء پدر اين حقير رسيد كه در آن زمان خدمتش را مجموع فرزندان سيد كمال الدين محترم داشتندى ، چه ايشان را رابطهء مادرى داشت ، و هم دختر كيا وشتاسب جلال و دخترزادهء ملك فخر الدوله حسن باوند بود ؛ فى - الحال بلا تأنى نزد سيد على سارى آمد . و گفت : آنچه كردى بد بود و در خانوادهء خود چيزهاى بد به كسان خود آموختى ، و درويشان مازندران را به سيد على آملى اعتقاد مالاكلام است . و آن سيد على اگر گناه داشتى ، خود اينچنين بلامحابا به خدمت نيامدى ، صلاح چنين است كه : او را همين ساعت خلاص فرمايى و حكومت آمل را به دو باز دهى . و اسب و خلعت و انعامفرمايى كه فتنه خواهد شد !
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 253
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٢٥٣