تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
گردانيد . از جريمهء ايشان درگذشت و هيچ مردى را خون از بينى درنياورد . و درويشان را به طلب سيد مرتضى به سواته‌كوه فرستاد كه : البته مىبايد آمد كه آنچه كردى گناه تو نبود ، و اگر هم بود از آن درگذشتم . سيد مرتضى اعتماد بر آن نكرد و از آنجا با يك نفر برادر خود سيد عبد الله نقل كرد و به شيراز رفت و در آنجا وفات كرد ، و برادرش بعد از وفات او به هرات رفت و ملازمت پادشاه مرحوم شهرخ مشغول بود تا به هنگام حكومت بابر ميرزا وعدهء حق در رسيد . كسانى كه در آن حال با سيد موافقت كرده بودند ، مجموع را عنايت كرده ازدياد جاه و مرتبت ايشان شفقت مبذول مىداشت و به طلب غياث الدين فرستاد و فرمود كه : آنچه واقع شد از تقدير الهى بود . بايد كه به فراغت خاطر به بارفروش ده عود فرمايى . و اگر ملاقات كردن رغبت نباشد ، از فرزندان هركدام كه ارادت باشد بفرست تا بيايد ما را ببيند و عود كند . اما دفع سيد على آملى - كه حق مروت را نشناخته است خواهم داد . بايد كه در آن سخن نكنى . سيد غياث الدين عذر فرستاد و اظهار شرمندگى كرد و سوار شده به بارفروش - ده آمد . و به مقر ايالت خود ساكن گشت . و فرزند خود سيد عبد الوهاب را به اعتذار تمام به سارى فرستاد . سيد او را تسلى داد و اسب و خلعت بخشيده روانه ساخت . و لشكر جمع كرده متوجه آمل شد . اما از راه چپكرود توجه نمود . تا سيد غياث - الدين خوف نكند . و نزد سيد غياث الدين فرستاد كه تو از فرزندان هركدام كه صلاح مىدانى با لشكر خود روانه ساز و سوار شدن شما را احتياج نيست . سيد غياث - الدين فرزند خود سيد زين العابدين را با دويست نفر مرد كار روانه كرد .