تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥

گفتار در خروج سيد غياث الدين و اخراج سيد على سارى و نصب حكومت سارى به سيد مرتضى و چگونگى آن

چون سيد على آملى به آمل آمد ، سيد غياث الدين نزد او فرستاد كه نگفتم به سارى مرو ، كه ترا خواهند گرفت ! چون نشنيدى و رفتى ديدى آنچه ديدى ! و نوكران نيك خود را به كشتن دادى ! اكنون با تو مىگويم كه : سيد على سارى را خيال بر آن است كه برادران و بنو اعمام و اعمام را به كلى دفع كند تا او باشد و همين يك فرزند . او تقسيم كه جهت برادران كرده است هيچ‌كدام راضى بر آن نيستند ، و درويشان و نوكران مازندران مجموع اعتقاد او را دانسته‌اند ، و سخن مرا قبول كرده‌اند . تو نيز سخن من بشنو تا او را عزل كنيم و برادر سيد مرتضى كه به انواع خصايل آراسته است بر تخت حكومت سارى بنشانيم ، تا جماعت سادات به امن و امان باشند ، و خود رياست را نگفتند كه قبول مىكنيم به سبب رنجش خاطر جد بزرگوار او بوده است كه در آخر عمر نيز با او به رنجش خاطر بود . درويشان از آن معنى باخبر بودند و دانست كه از آن سبب او را قبول نخواهند كرد . و سبب رنجش خاطر سيد ايّد با او به سبب آن بود كه در اوايل او را از ساير فرزندزاده‌ها عزيزتر مىدانست . و چون از آمل بيرون آمده به بار فروش ده كنج عزلت را اختيار كرده بود ، به فرزند خود سيد كمال الدين گفت كه : سيد غياث الدين را بفرست تا اينجا با من باشد ، و بارفروش و توابع را به او بده . سيد كمال الدين همچنان به تقديم رسانيده بود . چون سيد غياث الدين به بار فروش ده درآمد و مدتى برآمد ، با جدّ خود آنچه وظيفهء خدمت داشته بود به تقديم نمىرسانيد ، تا به حدى كه درويشان جهت سيد خواستند كه زراعت برنج بكنند ، راضى نشد . و تخم برنج كه افشانده بودند خود رفت و ويران كرد و نگذاشت كه درويشان سيد يك زراع زمين جهت سيد باغ و بستان بكنند سيد نيز آن را ترك كرده بود ، امّا خاطر نگران داشت . غرض كه چون سيد على آملى را رنجانيده بودند . او نيز به اغواى او غاوى شد ،