بودند . و فرزندان مقيد او را حاضر ساختند ، تا ببينيد سر شوم اسكندر هست يا نه ! ؟
چون ديدند دانستند سر مردريگ ؟ ؟ ؟ اوست ! و به عزّ عرض رسانيدند . چون تحقيق كردند ، سر را با فرزندان مقيد كردند تا به پاى قلعه برند و به كيا حسين كيا بنمايند كه سر پدر تو است كه آورديم . قلعه را بسپار تا عنايت رود .
چون آنجا بردند ، و كيا حسين چون سر پدر خود را ديد و دانست . كه فايده نمىكند . قلعه را بسپرد و به پايهء سرير اعلى آمد . هر دو برادران نوعى كه صلاح دولت بود عنايت فرمودند ، و آمل را به سيد على دادند . و سيد غياث الدين ، چون از اول تا به آخر هميشه به خدمت بوده تردّد مىنمود . به سيد على گفتند كه : در حق برادر خود عنايت مىبايد فرمود ، و او را نيز آمل بازداشتند و از كوه چلاو كوچ كرده متوجه مقرّ سلطنت خود گشتند و به سيد على گفتند كه : آنچه رفت ، رفت . من بعد عنايت و مرحمت را ملاحظه خواهيد فرمود .
برادران و بنو اعمام - كه در ماوراء النهراند - چون موكب همايون بدانجا برسد ايشان را ملحوظ عنايت گردانيده روانه خواهيم كرد . اسكندر شيخى و اولادش لايق آنچه بودند بديشان رسيد . بيت :
نه هر سر لايق دستار باشد * نه هر خر لايق افسار باشد
وقوع اين حادثه در سنهء هشتصد و پنج بود . و جمشيد قارن غورى وفات كرده بود . و شمس الدين غورى را به سارى ايالت و داروغگى داده بودند . و او آنجا نشسته با سيد على طريق مخالفت به ظهور مىرسانيد ، و در بند ايقاع فتنه مىبود .