اگر معاودت رود ، آنچه موجب بىعنايتى است خواهيد ملاحظه كرد !
امراء بازگشتند و يك سر به ولايت تنكابن درآمدند ، و در آن وقت والى تنكابن سيد اشجع افخم سيد هادى كيا بود . نزد او فرستادند كه . اگر سلامت ملك خودخواهى ، اسكندر شيخى را مىبايد سپردن ، و الا اين است كه ما رسيديم و مىآييم . چون سيد بشنيد ، قسم ياد كرد كه : من او را نديدهام ، و ملاقات نكردهام . اما مىگويند كه : در جنگل شيروده هزار سراسيمه و بدحال مىگردد . شما همانجا توقف فرماييد ، تا به طلب او بفرستم ، و بدست آورده به خدمت برسانم .
امراء همانجا به كنار نمكاوه رود فرود آمدند و هر روز يكى به مصلّى فرستادند .
سيد نيز جمعى را به طلب آن بدبخت فرستاد ، تا در آن بيشه جستوجو كرده به دست آرند . و اگر نتوانستند زنده گرفتن و آنچنان ميسر نشود ، سر را بيارند تا به پايهء سرير اعلى فرستاده شود .
سردارى كه جهت اين مهم تعيين كرده بودند ، هزار اسف محمد نام بود ، و در اين وقت پير شده بود و او را مؤلف حقير ديده است . و از او شنيده كه چون لشكر سيد در عقب او رفتند جمعى از گالشان نشان دادند كه اين است كه ديدهايم ، با دو نفر مازندرانى و با يك عورت و دو نفر كودك آنجا آمده بودند و طعام طلبيده داديم . و در اين جنگل رفتند . فى الحال در عقب او تاختند . چون آواز لشكر را ، اسكندر بشنيد دو كودك در شب گريه مىكردند ، از بيم آنكه آواز كودكان به گوش لشكر نرسد ، آن بدبخت اطفال را حلق بگرفت و بكشت ! مادرش به نوحه درآمد ، نوكر را گفت او را هم به قتل آور همچنان به قتل آورد ! و خود و نوكر در بن درخت بنشستند .
چون لشكر سعادتمند بديشان رسيدند ، دست به تير انداختن بردند . و چند چوبه تير انداختند ، دو سه نفر را زخمى كردند . اما فايدهيى نبود آن بدبخت را چون زنده نگرفتند ، بكشتند . و سر شوم او را برداشته با سر نوكرش به حضرت سيد رسانيدند .
سيد فى الحال آن هر دو سر را برداشته نزد امراء فرستاد . و امراء آن سر را برداشته به پايهء سرير اعلى بردند . چون آنجا حاضر گردانيدند ، مردم مازندران كه صاحب وقوف
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 243
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٢٤٣