باشند بلفظ ايشان ليلم مىگويند . و هركه همچنان كرده باشد از حاكم و محكوم مىگويند كه : فلان جاى امسال ليلم بزوهاى . يعنى از دار و درخت و خار و خاشاك فلان جا را پاك گردانيد .
غرض سيد در آن بهار عزم آبادانى موضعى كرده مجموع مردم را جار انداختن فرمود . و شبى كه صباح خواست تشريف بردن ، در اندرون سرا به پختن نان كليچه و حلوا و مثل آن ، عورات مطبخ مشغول مىبودند . و شمع و چراغ تا روز مىسوختند ، و در دروازهها را تا دير نبسته بودند .
مردك همان شب را غنيمت دانسته لباس كهنه در بر كرده به شكل و شبيه سرادستان با خنجر آبدار به سرا درآمد . و ندانست كه حضرت به كدام خانه مىباشد . كفشهاى مازندران كه جهت عورات مىدوزند ، تا كفش كه جهت مردان باشد ، بسيار فرق نيست .
به در خانهها مىرفت و كفشها را نگاه مىكرد كه به در كدام خانه كفش مردان مىباشد .
چه در درون سرا كفش مردان به جز از آن حضرت سيد دگر كسى نمىبود . و اين معنى را مىدانست .
خواجه سراى عنبر نام كه شب در خانهء امير را حافظ بود كه هر شب دستور بوده است كه سه نفر خواجه سرا به سه نوبت محافظت در خانهء سيد بكنند . قضا را آن لحظه عنبر حاضر بود . بانگ بدان بدبخت زد كه : « هى ! تو چه كسى ؟ » مردك بترسيد و بگريخت ، و درون سرا لختينهيى بزرگ ساخته بودند ، و خيمه و خرگاه چند در آن چادر چيده بودند ، بدويد و بر بالاى لختينه رفت ، و در ميان خيمهها خود را پنهان كرد .
چون از آواز خواجه عنبر ، سيد آگاه شد . فرمود كه : چه شده است ؟ ! و بانگ از آسيب چه بود ؟ عنبر گفت : شخصى چنين و چنان به در خانهها كفشها برمىداشت و نگاه مىكرد . من بانگ برآوردم ، بگريخت و بر بالاى لختينه رفت . و نمىدانم كيست ؟
و در خانه نمىتوانم گذاشت ، و به طلب آن شخص رفتن ! اگر بندگى خود سيد بيرون
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 219
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٢١٩