آيد . من بروم و ببينم كه آنچه كس است .
سيد فرمود كه : خوش باشد ! من بيرون آيم . خود مسلّح گشته بيرون آمد .
و عنبر را گفت كه آن دو نفر را از خواجهسرايان كه امشب درون سرا تكيه كردند ، آگاه گردان و به اتّفاق بالاى لختينه برويد و ببينيد كه اين چه كس است ؟ ! و همچنان آن دو نفر ديگر را چون بيدار كردند ، شمشير و نيزه برداشته به بالاى لختينه رفتند .
آن مردك چون ديد كه فايده نمىكند و او را مىگيرند ، از جاى برجست ، و با خنجرى كه داشت بر خواجهسرايان حمله كرد . خواجهسرايى بود كافور نام به - يك دست چراغ داشت و به يك دست نيزه برگرفته بود . چون چنان ديد چراغ را بينداخت و نيزه بر پهلوى آن ملعون زد ، و ديگرى دست كرده ريش او را بگرفت و آواز دادند كه فلان كس است ! زنده بياريم ، يا خود سر او برداريم ؟ !
حضرت سيد فرمودند كه : زنده بياريد ، همچنان ريش گرفته به زير آوردند ، و چراغها روشن كردند . حضرت سيد پرسيد كه : حركت تو از سبب چه بوده است ؟ گفت اكنون به زخمى كه دارم ، اميد حيات نيست ، قصّهء من چنين و چنان است . فرمود كه : آن بدبخت را همان شب در آن سرا به در خانه بازداشتند ، و شربت دادند و جراحتش را بگرفتند .
چون روز شد ، و اركان دولت حاضر شدند ، و از اين حكايت واقف گشتند . آن مردك را بيرون آوردند و به حضور اكابر و اشراف استفسار نمودند . همچنان - كه واقعى بود - گفت . حضرت سيد فرمود كه : او را نيكو محافظت كنيد ، تا اگر او را حيات باقى باشد ، سخن او ما را بر امير ولى حجّت خواهد بود . آن بىدولت خود در آن چند روز بدان زخم - كه به او زده بودند - بمرد .
در جيب آن مردك كاغذى - كه مير ولى به اسم ترخانى به دو داده بود - يافتند .
آن كاغذ را با صورت حال كه واقع گشته بود ، به استراباد نزد مير ولى فرستادند . و مكتوبى ديگر نوشتند كه با اينچنين حركتها كه از تو نسبت به ما واقع مىشود و ما را با تو مصالحه و مدارا آنچه ممكن بود واقع گشت . اگر عذر جرايم خود خواهى ،
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 220
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٢٢٠