او را عفو فرمود ، و جماعت او را هم آزاد كردند . و فرمودند كه : از ملك مازندران بدر روند ! و آن مردك را بكشتند !
غرض كه چون از اين حركات از مير ولى سمت صدور مىيافت ، بالضروره به جمع كردن لشكر مازندران امر فرمودند . و چون در سنهء هفتصد و هشتاد و يك لشكر جمع شد ، و با لشكر رويان جناب سيد فخر الدين هم رسيد ، اجتماع قوى حاصل آمد مير ولى را از آنجا آگاه نمودند . او نيز لشكر خود را جمع گردانيد ، و به استقبال لشكر مازندران بيرون آمد . و به تميشه لشكرگاه كرد . و بنشست .
چون دو لشكر به هم رسيدند ، چنانچه نشان مىدهند در طبرستان لشكرى از آن گرانتر و آراستهتر كسى نديده بود . چون از دو جانب مبارزان اسب در ميدان تاختند ، و جنگ را آماده گشتند ، پيادههاى مازندران تيرباران كردند . و از ضرب تير و شمشير فى الحال لشكر استراباد منهزم گشتند ، فرار نمودند ! سادات در عقب دوانيدند .
چون اعادى را هيچجا مجال باز گرديدن نبود ، اكثر در راه دستگير گشته و بعضى به قتل آمدند .
مير ولى به استراباد نتوانست رفت . به طرف كوهپايها بيرون رفت . سادات با تكبير و صلوات كه شعار اسلام است به شهر استراباد درآمدند ، و متمكّن نشستند . در عقب مير ولى فرستادند . چون هيچجا نتوانست آرام يافت ، لشكر بازگشتند و مير ولى را در سرحدّ خراسان قلعهيى بود ، آنجا متحصّن شد . اما نوكران و ارباب و اهالى استراباد بلا تكلّف جمع آمده ، به شرف ملازمت و خدمت مشرّف شدند . هريك را به لايق آن به هبات لايقه و عطيّات مستمال ساختند . و عهد و ميثاق فرمودند كرد .
واقعا مردم استراباد از مير ولى آزرده بودند ، كه به ايشان ظلم و ستم مىكرد .
چه زن و چه دختر ، مردم را كه مشكلى داشتند ، طمع مىكرد . و به افعال وقيحهء خود آخر الامر گرفتار شد . و يك هزار مرد مكمّل را با سردارى دانا و متديّن و عاقل در شهر گذاشته و داروغه و وكلاء تعيّن فرموده با برادران بيرون آمدند و به مقر سلطنت خود قرار گرفتند .
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 222
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٢٢٢