آنچه كرده پشيمان گشته ، ما نيز از گذشته ياد نمىكنيم ، و الّا آماده شو كه اينك به سر وقت تو خواهيم آمد .
جوابى كه شافى باشد از او نشنيدند . و در آن اثنا دزدى را گرفته به سارى آورده بودند . حضرت سيد به قتل آن مردك امر فرموده بود . مگر قاتلش بر آن شخص زخمى زده و انداخته پنداشت كه مرده است ، نمرده بود . و چون شب درآمد برخاست و بگريخت و به استراباد نزد مير ولى رفت . و چون زخم خوش شد . موى سر را باز گذاشت تا بزرگ شد . و با جماعتى مولهان اتفاق كرده نزد مير ولى پيغام داد كه : اگر عنايتنامهيى به من بدهى من به قتل سيد كمال الدين اقدام نمايم .
مير ولى اين سخن را غنيمت دانسته آن شخص را خرجى داده كاغذ دادند كه چون اين امر از تو مهيّا گردد هرچه خاطر تو خواهد بر آن منوال سلوك خواهد رفت .
و مهتر جماعت مولهان ، سيّدى بود عبد اللّه نام ، و آن سيد را حقير ديده در رودسر اقامت داشت . و اينجا لقبى بر او بسته بودند و باباچهدرى مىگفتند . و اكنون به عطارى و طبابت مشغول مىباشد .
الغرض كه چون مولهان با جماعت خود به سارى آمدند . و چنانچه كه دأب است به ديوان حاضر گشتند ، و صورت و سماع بنياد كردند . آن مردك را در آن ميان ، شخصى بشناخت و گفت : فلان كس است كه به كشتن او حكم رفته بود ! چون بگرفتند ، خنجر در آستين خود داشت . و چون بكاويدند كاغذ مير ولى - كه به دو داده بود - يافتند .
چون چنان ديدند ، مولهان را به تمامه بگرفتند . و حكايت از آن بدبخت پرسيدند . آنچه واقعى بود بگفت ، از شومى آن بدبخت به قتل جميع مولهان اشارت شد . مهتر ايشان گفت : سيّدم ، و من از اين حركت خبردار نيستم . و قسم ياد كرد .
و جمعى كه همراه مناند ، عجب كه از اين حال باخبر باشند !
حضرت سيد رحم فرمود . و فرمود كه : عهد بكن كه بار ديگر بدين لباس درنيايى .
و چون سيّدى ، لباسى كه لايق باشد ، بپوشى . سيد عهد كرد و از آن لباس به درآمد .
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 221
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٢٢١