و تسخير آن ميسّر نشد به طلب پدر بزرگوار اسلام شعار فرستاد . چون حضرت سيادت - مآبى التماس سيد كمال الدين را بشنيد سوار شد و رو به تسخير آن قلعه نهاد . چون از توجه حضرت سيد خبر به مردم مازندران رسيد ، هرجا كه بودند از رعيّت و اهل سلاح و صلاح به اعتقاد درست متوجه گشتند و با تكبير و صلوات به پاى قلعه به لشكرگاه حاضر شدند .
در مدّت اندك چندان خلق آنجا حاضر آمدند كه جاى فرود آمدن نبود . و كياوشتاسف جلالى با هفت پسر بزرگ و دو نفر كوچك قريب دويست سيصد نفر مردم موافق در قلعه متحصّن بود . و همچنان مردانگى نموده قلعه را محافظت مىنمودند .
چنانچه تمامى جماعت - كه آنجا حاضر بودند و به اعتقاد درست در محاربه و مجادله سعى مىنمودند - نتوانستند به پيرامون قلعه گرديدن . از قضا پسران كياوشتاسف - كه بر سر برجها آمده تيراندازى مىكردند - به دفعات هر هفت نفر را تير برآمده به قتل آمده بودند ، و يگانيگان را كياوشتاسف برداشته در خانه مىنهاد و مجال دفن و غسل نداشت ! ! تا روزى كياى مذكور به نفس خود به گرد قلعه مىگرديد و كشته و زخمى و مجروح را جمع مىفرمود كه ناگاه تيرى بر حلق او رسيده او نيز بمرد ! او را نيز نوكران بر - داشته به همان خانهيى - كه فرزندان كشته نهاده بودند - بردند ، و نهادند . و بقيّة السيف همچنان جلادت و مردانگى نموده ، قلعه را نمىسپردند .
اصحاب قلعه آنچه در حيات بودند مجروح گشته و از تيراندازى و محاربه عاجز شده دست از حرب باز داشتند . و دربان قلعه را جمال الدين كالى نام بود ، بنفسه به در قلعه ايستاده نمىگذاشت كه كسى پيرامون دروازه بگردد . و شخصى ديگر در آنجا بود كه على گرماورودى نام داشت ، خود را از روى باروى قلعه به زير انداخت و به لشكرگاه درآمد و گفت كه : كياوشتاسف و فرزندان بزرگ و اصحاب قلعه اكثر به قتل آمدند . و آنها كه زندهاند مجموع مجروحاند ، و همين جمال الدين كالى است كه دربان قلعه است كه محافظت دروازه مىكند و در نمىگشايد .
چون از تقرير على گرماورودى معلوم كردند كه قصّه چنين است ، فى الحال فرمودند
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 192
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص١٩٢