گفتار در غدر كردن كياوشتاسف جلال و به قتل آوردن سيّد زادهء عظام سيد عبد اللّه مرحوم را و چگونگى آن
چون چلاويان - آنچه بودند - از خطّهء آمل متفرّق گشتند ، و كيايان جلال نيز به قوّت و عظمت و شوكت خود غرّه گشته بودند ، و در مجالس و محافل نسبت به سادات فحش و مهملات مىگفتند . و كياوشتاسف شخصى را كه از هواخواهان و دوستداران خود مىدانست طلبيده و با چند نفر ديگر از فداييان چلاوى را - كه از آمل گريخته و نزد او اقامت داشتند - مأمور كرد ، كه نزد سيدزاده ، سيد عبد اللّه - كه به گوشهء فقر مشغول به عبادت بود - بروند . و به عنوان ارادت كه : ما آمدهايم ، دست به دامن عفّت تو بزنيم ، او را در سر فرصت به قتل آرند !
آن شخص - كه مهتر آن جماعت مخذول بود - امير حسن دوله نام داشت . آنها از خبث فطرت آنچه كياوشتاسف جلال بديشان گفته بود ، قبول كردند . و نزد سيد - زاده رفتند و پيغام فرستادند . كه ما جماعتى از اهل صلاحيم و از كيايان جلال برگشته آمدهايم پس از توبه و انابه درويش بشويم !
چون اين خبر به سيدزاده ( سيد عبد اللّه ) رسيد بيرون آمد . آنها به سيد عبد اللّه سلام كردند ، و دستبوسى نمودند . در آن بين امير حسن دوله چماقى بر فرق مبارك سيد حواله كرده ، ديگران نيز هر يكى ضربتى رسانيدند . و سيدزادهء عظام را شربت فنا چشانيدند !
چون خبر شهادت سيد بزرگوار به درويشان رسيد ، در عقب آن جماعت نابكار دوانيدند و در راه بديشان رسيده مجموع را كشتند . و امير حسن دوله كه بر اسبى سوار بود ، چون مىخواست فرار كند درويشى دم اسبش را بگرفت و كاردى چند به ران اسب زد و بينداخت و درويشان ديگر رسيدند و او را كشتند .
نعمت دنيا و نعمت خواره بين * اينت نعمت اينت نعمتخوارگان !