و به شهر درآوردند ، و اعلام دين حنيف را در آن مقام ترويج كردند .
تابعان چلاوى بدكردار كه فرزندان ايشان را برداشته و به هزيمت تمام آواره گشتند و از ولايت مازندران بيرون رفتند . و چون با ولىنعمت خود خيانت كرده بودند در كوهستان مازندران هم اهالى آنها را در آنجا جاى ندادند . ناچار روى به لارجان نهادند ، چون به لارجان رسيدند ، اميدوار بودند كه كيا حسن كيا ضماندار - چون خويش ايشان است - طريق عاطفت و مرحمت را دربارهء ايشان منظور خواهد داشت ، و عمّهء آنها - كه در خانهء كيا حسن است بر آنها شفقت خواهد نمود . آن فكر نيز غلط بيرون آمد ، و كيا حسن كيا بر احوال ايشان ملتفت نشد و از بر خود براند ، بالضّروره روى به ولايت قصران نهادند و به ملوك استندار پناه جستند .
چون ملوك گاوباره نظر را بر اصالت خود كردند و دانستند كه اطفال را در جرايم پدران و بدكارى ايشان دخلى نيست ، قريهء غزك و وسينك را بديشان مسلّم داشتند .
چون بهار درآمد ، و هوا گرم شد ، و وجه معاش ايشان بدان متمشّى نمىشد ، نور الدين نامى كه از ملازمان پدر ايشان بود آنها را با جمعى از موافقان ايشان برداشته روى به شيراز نهاد ، و نزد حضرت شاه منصور شيرازى رفت . و شاه را از احوال ايشان واقف گردانيد و فى الجمله رعايت يافتند كه نسبت به حال بود .
بنا بر صلاح شيخ نور الدين مذكور و اسكندر شيخى « 1 » - كه در آن زمان جوان بود - عزم جزم كردند كه متوجّه خراسان بشوند . چون به شهر سبزوار رسيدند ، على مؤيد نامى كه حاكم آن ولايت بود و با ملك حسين هرات مخالفت در ميان داشت بشنيد كه جمعى مىخواهند كه به سبزوار درآيند ، و معلوم كرد كه كيستند ، بديشان ترحّم فرمود و به اندك مردم از مخصوصان خود به عزم استقبال از شهر بيرون رفت .
چون غدر و مكر در طبيعت اسكندر شيخى جبلّى بود ، با نوكران خود گفت :
هامش
( 1 ) - چون كيا افراسياب خدمت حضرت سيد درويش شده بود در بدايت امر بچهء او را شيخى مىگويند يعنى منسوب به شيخ . از اين جهت پسر كوچك او اسكندر را شيخى خطاب مىكردند .