سيد رغبت نموده و گفتند .
القصّه كيا افراسياب به طلب سيد فرستاد . و معتقدان سيد فرستادند كه تشريف فرمودن شما صلاح نيست كه او را خيالى در سر است . سيّد چون از آن حال باخبر گشت ، تباعد ورزيد و نزد او نرفت و سخنان درشت در جواب بگفت .
چون كيا افراسياب ديد كه سيد به ديوان نمىآيد و خلاف مىكند با چهار نفر فرزند خود و نبيرهء خود و نوكران موافق گفت كه : تدبير آن است كه به سر وقت سيد رويم و او را و فرزندان او را با درويشان او محبوس و مقيّد گردانيم .
بالجمله كيا افراسياب لشكر جمع كرده و با فرزندان و كسان خود كه باقى بودند ، مگر اسكندر نام فرزندى - كه كوچك بود - در خانه بگذاشت . ديگر مجموع را برداشته به دفع سيد و درويشان او به ولايت دابو رجوع نمود . و چون سيد را از آن حال خبر دادند فرمود كه درويشان و فرزندان ثابت قدم و صابر باشند ، و تفرقه را بر خاطر راه ندهيد و مطمئنّ باشيد و طريق سپاهىگرى آنچه شرط است به جاى آريد ، و بر خصم در محاربه مبادرت نماييد و در مقام رضا و تسليم اقامت نماييد و بدانيد كه آنچه مقدّر است سمت ظهور خواهد يافت .
در محاربه نمودن سادات و درويشان با كيا افراسياب چلاوى و مظفّر گشتن سادات
چون فرزندان سيد ديدند ، كه افراسياب بلامحابا بر ايشان هجوم مىكند ، سيصد نفر از درويشان موافق معتقد حاضر بودند ، عورتى پنبه زرع كرده بود ، و از شاخ درخت بر حوالى آن مزرع استوارى كرده كه به لفظ مازندرانى آن را پرچين مىخوانند .
رجاء به عون و عنايت الهى واثق كرده در عقب آن پرچين ايستادند . و حوالى آن پرچين را آب روان كردند كه گل آن موضع به اندك رطوبت چنان نرم مىشود كه اسب و