گفتندى ، و بدان تفاخر مىنمودندى ، و كلاه درويشانه بر سر او نهاد ، و او را به مريدى قبول نمود .
چون مردم مازندران آنچنان ديدند كه رئيس ايشان دست ارادت به دامن سعادت حضرت سيد هدايت قباب زده است و سيّد را مقتداى خود دانسته و مريد با ارادت او شده است كه اكنون نيز اولاد او را شيخى به سبب همان ارادت مىخوانند كه ظاهرا نمود ، مردم جوق به جوق و فوج فوج و گروه گروه نزد سيد مىرفتند و توبه مىكردند و از فسق و فجور باز مىآمدند و سيادت پناهى را پير و مقتداى خود مىدانستند .
چون توفيق الهى قرين روزگار شده بود ، و كياافراسياب ديد كه مردم مازندران رجوع به دو كردند ، و درويش شده ، معتقد سيادتمآبى مىگشتند و او را هم مريد مىدانستند ، و نيز او را از اسلحه و امتعه توقع مىنمودند . تا غايتى كه تا چند نوبت كياافراسياب و فرزندان كه به حمّام مىرفتند درويشان آمده راستپشتك او را - كه پوشيده بود - بر مىداشتند و خود مىپوشيدند ! و مىگفتند كه : ما نيز همه مريدانيم و قبا نداريم ، و تو حاكم اين ولايت هستى ، براى خود ديگرى بفرماى بدوزند ، كه اين قبا را فلان درويش برداشته و پوشيده است ! و همچنين پيغام مىدادند كه فلان درويش سلاح نداشت از آن سبب سلاح شما را برداشت ، شما را از اينها بسيار است ديگرى براى خود برداريد !
در وقت درو برنج به مزرعهء خاصّهء كيا افراسياب مىرفتند و توقّع برنج مىنمودند كه : درويشان زراعت نكرده ، التماس دارند كه : چند كر برنج انعام فرمايى ! كيا بالضروره مىگفت كه : چند كر به درويشان بدهيد . و خود در برنجزار مىرفتند و پشتهيى چند برهم مىبستند و مىبردند .
غرض كه از اين سبب كيا افراسياب به تنگ آمد . و فكرى كرد كه : هميشه در مازندران سادات خروج مىكردند و مردم مازندران با وجود اصالت و عظمت و سلطنت آل باوند متابعت سادات كرده با ولىنعمت خود مخالفت نكرده كه مبادا در حكومت سيد بزرگوار خللى پديد آيد ، و او را خسران واقع شود .
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 175
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص١٧٥