اين مشورت با فقهاى آمل كرد كه در آن زمان فقهاء و علماء بسيار بودند .
مجموع گفتند كه : از ارادت مردم مازندران با سيد بوى ديگرى مىآيد ، گفت :
تدبير چيست ؟ علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد ! گفتند : او را بايد با حسن عبارت به ديوان طلب داشتن تا ما با او بحث شرعى بكنيم ، و اثبات نماييم كه آنچه او مىفرمايد بدعت است ، و او را از آن درويشى منع كنيم . اگر قبول ننمايد ، او را حبس كنيم . و اخراج نماييم و مردم مازندران را باز داريم كه از طريقت او - كه قبول كردهاند - اجتناب نمايند . و خود نيز از آن طريقت دورى بنمايى تا شايد آنچه كه به فساد آمده باشد به صلاح آيد و بيچارهها از تقدير عليم حكيم غافل بودند . و ندانستند كه آنچه به قلم تقدير جارى گشته به تدبير بندهء ضعيف تغيير و تبديل نخواهد يافت .
همه عالم عطاى حضرت اوست * هرچه آيد ز دوست باشد دوست
غرض كيا افراسياب قول فقهاء را مسموع فرموده به طلب سيّد فرستاد و سيّد را به مجلس حاضر ساخت . و با فقهاء مواجه نمود . چون ظاهر و باطن سيد به امر شريعت غرّا آراسته و از ظلمت كدورت و ريانه پيراسته بود ، چيزى به حضرتش اثبات نتوانستند كرد ، مگر آنكه ذكر جلى گفتن نامشروع است و بدين سخن افراسياب بر - گشته بخت سيد را حبس فرمود و به فقهاء بسپرد كه هرچه از لوازم شرعيّات است با سيد به تقديم رسانيد .
فقهاء چون مصداق المرء عدوّ لمّا جهله از علم حضرت عرفان شعارى بىخبر بودند . سيد را در ميان بازار آمل دستار از سر برداشته ايذاءها كردند و زولانه بر سر نهاده در زندان محبوس ساختند . و افراسياب از لباس فقر بيرون آمده ، جامه پوشيده به عصيان و شرب خمر مشغول گشت ! و در شهر و بازار منادى فرمود كه هركه راستپشتك بپوشد بگيرند و ايذاء كنند و از تقدير ربّانى همان شب كه سيد را در زندان كردند يك نفر پسر افراسياب را كه ولىعهد او بود قولنج بگرفت و بمرد !
چون مردم آنچنان ديدند ، آن را از كرامات ولايت شعارى دانسته به زندان در رفتند و بند از سيد برداشتند و به غلوّى تمام به وطن مباركش رسانيدند . و كياافراسياب