قيامت اثر ، به يكباره بر حشر دشمن بد سير حملهور گرديده و از طالع فيروز خسروى خود را به آن بلاى ناگهان زده ، مظفر شدند .
صاحبقران عدو شكار ، كه با معدودى از غلامان جان نثار بر سر تلى بلند ، مانند بخت خويش ، قرار داشت ، چون هزيمت آن كرد « 1 » ديونژاد را ملاحظه نمود ، سپاه كينهخواه را به تعاقب اشاره فرمود . آن شيران بيشهء هيجا « 2 » چون گرگان گرسنه كه در عقب رمهء بىشبان افتد ، به عقب آن قوم بدسير تاختند و به يارى اقبال نصرت اندوز خسرو فيروز ، [ مصرا ] ع :
گرفتند و بستند و انداختند
معادل دوهزار از آن خيل نابكار ، بعضى طعمه شمشير آبدار گرديد و برخى به قيد گرفتارى و اسار « 3 » درآمد . سگبانان سپاه شيرگير ، قلاده در گردن شيران دلير كردند و خربندگان « 4 » اردوى همايون ، اسبان تازىنژاد به زير ران آوردند . بقية السيف « 5 » لشكر او به كوه و هامون پناه بردند و خود با معدودى چند ، از دست شحنه اجل مهلتى چند روزه يافته و با بخت خود جنگكنان در جايى قرار نگرفته به سراب خراب رسيد . برادران گريختهاش از مرند نيز در همان روز ورود او به سراب رسيدند و با يكديگر از سستى بخت حكايتگزار گرديدند . از اتفاقات چند آنكه ، شكست او و برادرانش در يكروز واقع ، و بخت بلند خسرو ارجمند آن فتنه را دافع آمد . اسباب و اثاثهء اردوى آن نابكار ، كلا كسيب « 6 » غازيان [ 31 ] جاننثار شد و خود آن سرگشته ، از ما يعرف و ما يملك بىنصيب آمد .
صاحبقران مظفر كامكار از همان رزمگاه روى سعادت به دار السلطنه قزوين نهاد و دليرانى كه در آن رزم ، داد مردى و مردانگى داده بودند ، هريك را - على قدر مراتبهم - خواستههاى ناخواسته داد و در همان اوقات چند نفر از غلامان دربار ، دو نفر از آن نمك به حرامان ثلثهء روسياه قاتل سلطان سعيد باذل را گرفته با دستان بسته به حضور صاحبقران غيور آوردند . يكى به دست نوّاب حسين قلى خان از تيغ تيز ريز ريز شد و
هامش
( 1 ) . مجلس : « گروه »
( 2 ) . جنگ ، نبرد
( 3 ) . اسارت و بردگى
( 4 ) . نگهبانان و مهتران خر و الاغ ، كرايه دهندگان الاغ و خر
( 5 ) . بازماندهء سپاه
( 6 ) . روزى ، بهره