عراق آورد ، لهذا استخلاص كوچ و متعلقان خود را از دار السلطنه قزوين كه در آنجا گروگان بودند ، بهانه ساخت و با آن حشم انبوه به عزيمت عراق پرداخت . بعد از ورود به حوالى قزوين ، به محاصره كوشيد و سه دفعه يورش به قلعه برده ، كارى نديد . اهالى قزوين كه از قديمى خدمتگزاران « 1 » دولت ابد قرين مىبودند ، دروازههاى شهر را بسته ، شبوروز در دفع آن جنود شيطانى آتش افشانى مىنمودند .
چون صادق خان دانست كه قزوينيان دل بر مجادلت بسته در انتظار ورود موكب مسعود نشستهاند ، قزلباشى به خاطر فاترش « 2 » رسيده از صدر و برات سيورسات بىحساب و تعيين محصلين شديد العقاب ، بانى خرابى مبانى دهات و بلوكات خارج شهر گرديد . اهالى آن حوالى از تعديات متوالى آن مردود درگاه حضرت لا يزالى به جان آمدند و كيفيت ماجرا را از داخل و خارج به درگاه شاهنشاه عاجز نواز ، عريضهنگار شدند [ و ] تعجيل موكب اقدس را به دفع آن خرس اخرس استدعا نمودند و ابواب مسكنت و ضراعت در عرايض متعدده گشودند . بالجمله صادق خان در ايّام توقف در خارج قزوين مسرعان نزد برادران بىدين فرستاد و ايشان را از قراچهداغ و تبريز به خرابى قلعه خوى فرمان داد . ايشان نيز هريك از محل توقف خود با جمعيتى [ 29 ] كه [ همراه ] داشتند ، حركت كرده و با يكديگر ملحق گشته روى به صوب خوى گذاشتند .
برادران حسين خان دنبلى ، كه خود در قزوين به صيغه گروگان اقامت داشت ، احتشادى كرده ، در محال مرند ، سر راه بر ايشان گرفتند از جانفشانى جماعت دنبلى تاب توقف نياورده ، توسن گريز را به جانب تبريز مهميز زدند و در آنجا نيز مجال درنگ نيافته به جانب سراب خراب رفتند .
خلاصه كيفيت ماجراى صادق خان در دار الايمان قم به عرض شاهنشاه انجم تحشم رسيد و تا ورود موكب مسعود به دار الخلافه طهران ، حركات ناشايسته او متدرجا معروض رأى عالم آرا مىگرديد . پس از ورود به مستقر خلافت عظمى ، همت ملوكانه بر دفع آن كرد « 3 » ديوانه گماشت و اوقات همايون را به تهيه و تدارك جدال و قتال با او مصروف داشت تا از يارى بخت سعيد ، داغ حرمان و حسرت بر قلب دشمنان عنيد
هامش
( 1 ) . ملّى : « خدمتگذاران »
( 2 ) . سست ، زبون
( 3 ) . مجلس : « گروه »