آب آن دو نهر عظيم را بر آن بيابان بست . سلطان سعيد تدبير بىتأثير او را مانند نقش بر آب و موج سراب پنداشت و اردوى بزرگ را در محل [ ى ] موسوم به آدينه بازار گذاشت و نوّاب حسين قلى خان و سليمان خان و حاجى ابراهيم خان اعتماد الدوله را به محافظت اردو گماشت و خود با جمعى از لشكر جرار نيزهگذار و صادق خان شقاقى نابكار ، كه در سال قبل به قدم ارادت به دربار فلك رتبت آمده بود ، در سفاين دريا شكاف نشسته از آن آب بحر مانند گذشت . آن پير گرگ شوشى ، چون تدبير اول را بىفايده ديد ، به تدبير ثانى كوشيد و از فرط وحشت و اضطرار آن قلعه محكم حصار را گذاشت و با دلى داغدار راه داغستان برداشت .
بيت :
گريز به هنگام و سر بر به جاى * به از پهلوانى و سر زير پاى
سپاه خون آشام در ركاب خسرو ظفر غلام ، چون قلعه را خالى از مخل ديدند ، جلو ريز داخل گرديدند ، ذخاير و دفاينى كه در ساليان دراز در آن قلعه ، مانند دفينه قارون مشحون آمده بود ، به اموال ارامنه و غيره ، به تصرف غازيان ظفر عنان درآمد . پنج شبانه روز شاه و سپاه با خاطرى آسوده بر بستر كامرانى تكيه زده به استراحت غنودند ، غافل از اينكه شعبدهباز چرخ مشعبد « 1 » را بازيچهها در پيش است و روزگار خونخوار در قصد خوردن خون بيگانه و خويش روزگار بىوفا كارى بزرگ در نظر داشت كه با آن سلطان سعيد بناى بىوفايى گذاشت . بالجمله سه نفر غدار نابكار : صادق نام گرجى خانهزاد پيشخدمت و خداداد نام اصفهانى ايضا و عباسعلى نام مازندرانى فراش خلوت ، به سبب جرمى كه در روز گذشته از ايشان به ظهور رسيده بود و از بيم سطوت و وعده سياست آن قهرمان با هيبت ، در شكنجهء اضطراب و اضطرار بودند ، خاك بر [ 24 ] ديده حقشناسى انباشته و تخم جور در مزرع نمك به حرامى كاشته ، روز شنبه بيست و يكم شهر ذى حجة الحرام سنه يكهزار و دويست و يازده ، بعد از اداى دوگانه به درگاه ايزد يگانه دادگر ، « 2 » آخته خنجر بر سر بالين آن خسرو دادگر تاختند و كار او را به چند زخم منكر ساختند .
هامش
( 1 ) . ملّى : « شعبد »
( 2 ) . مجلس : - « دادگر »