در آن بين گيرودار ، از لفظ گوهربار به آن سه نابكار فرمود كه ، ايران را خراب كرديد . در جواب سرودند كه ، بر خلاف است ، بلكه آباد كرديم .
چون اين مهم خطير از آن ناپاكان شرير به وجود آمد ، سراسيمه گشته ابواب فرار را بر خود بسته ديدند و پاى هزيمت را شكسته يافتند ، ناچار اسباب و اثايه سلطنت را از قبيل تاج و كمر و شمشير مجوهر و بازوبندهاى جواهر و صندوقچه جواهرنشان و ساير اسباب ديگر ، كه هر دانه از آنها خراج كشورى و باج اقليمى بود ، برداشته در همان هنگام صبح صادق نزد صادق خان شقاقى كاذب شتافتندو « 1 » آن تيره روزگار كه هنوز از خواب غفلت در خمار بود ، اسباب سلطنت را ديد ، از فرط حيرت چشم را ماليده گفت :
[ مصرا ] ع :
اينكه مىبينم به بيدارى است يا به خواب .
پس كيفيت ماجرا را با او به ميان آورده ، وقايع را آنچه گذشته بود ، بيان كردند و بر صدق قول خويش قسمهاى مغلّظه خوردند . چون يقين بر اين معنى دست داد ، اسباب مجوهر را برداشته ، آن سه روسياه را در نزد خود نگاهداشت . مقارن اين احوال ، آفتاب عالميان تاب چون سرى بريده از طشت زرّين سپهر طالع شد و امرا و لشكريان از اين قضيه هولناك مطلع گريدند و از نهايت اضطراب دستوپا گم كرده هركس به بيغوله [ اى ] شتافت و هركس به صحرا و كوهى راه مأمنى مىجست و مىيافت .
محمد حسين خان قوانلوى قاجار ، سركشيكچى باشى مشهور به دوداق ميرزا رضا قلى نوايى « 2 » منشى الممالك ازين واقعه جانكاه آگاه و سلطان سعيد را سراسيمه بر سر خوابگاه شتافتند و پيكر شريفش را در خون غوطهور يافتند . سرى را كه از افسر خورشيد ننگ داشت ، عور از افسر ، و افسرى را كه با اكليل « 3 » چرخ دعوى برابرى مىكرد ، دور از سر ديدند . لمؤلفه :
حيف از آن افسر كه دور از تارك افلاك ساى * حيف از آن تارك كه عور از افسر فرماندهى
هامش
( 1 ) . ملّى و ملك : - « و »
( 2 ) . ملّى : « نوآيى »
( 3 ) . ملّى : « اوكليل » ؛ به معناى تاج و افسر