فرمود و در محفل خاصش از راه وفور مرحمت و از جهت سپردن اسرار مملكت ، اذن جلوس فرمود ، مهر از زبان الهام بيان برداشت و نقود اسرارى را كه ساليان دراز « 1 » ، در خزينه خاطر مخزون داشت ، بر طبق اظهار گذاشت ؛ فرمود : اى فرزند نامدار و قرة العين عاليمقدار ، از روزى كه ابر نيسان رحمت الهى از فيض فضل نامتناهى گوهر وجود مسعودت را در صدف عفت به وديعت « 2 » نهاد و دست قابله قدر ، ذات دولت نمونت را به عرصه عالم شهود پاى گشاد ، تا ديده بر جمال بىمثال دلارايت گشودم ، بر روشنى ديده افزودم ؛ وجود مسعودت را به جهت بيدارى بخت خفته به فال نيكو گرفتم و بخت خوابآلود را مباركباد گفتم . در جبين مبينت « 3 » آثار تائيدات خدايى ديدم و عالم و مافيها را كان لم يكن انگاشته « 4 » ، ترا از جملهء عالميان برگزيدم در هر كارى خطير از بخت بلند عالمگيرت يارى خواستم و از تأئيدات اقبالت روز به روز بر شوكت خويش افزوده از عزت دشمن كاستم . چون سرو [ 22 ] برومند قامتت در جويبار دولت بالا كشيد ، تذرو « 5 » همتم بر شاخسار تربيتت آرميد . در هر كارت تجربت نمودم و در هر امرت به دقت آزمودم ، رنجت بردم و گنجت سپردم . مملكت دادم و تاج سرورى بر فرق همايونت نهادم . در مراحل مروّت و انصاف و مراسم معدلت و انتصاف « 6 » و فنون شجاعت و صفدرى و رسوم سخاوت و مهترى و جميع فضائل حميده ذاتى و صفاتى كه از ملزومات كار بختيارى و جهاندارى است ، ديدم از همه عالم برترى و بر عالميان سرور . تا نهال سرسبز وجودت در جويبار عالم شهود نشو و نمايى تازه بيند ، گلشن مملكت را از خس و خار فتنه و آزار مصفا ساختم و نام اعداى « 7 » نابكار را به جهت ايمنى خاطر فيض مظاهرت ، از صفحه امكان برانداختم .
اكنون از قراين خارجه و داخله چنان دانم كه از جور ساقى روزگار ، دورم به آخر رسيده و سلطان روح پرفتوحم از ملكدارى مملكت جسد ، طمع بريده است ؛ سروش عالم غيب در گوش هوشم نداى الرحيل « 8 » در داده است و دست قهرمان قضا ابواب
هامش
( 1 ) . مجلس : - « دراز »
( 2 ) . ملّى : « بود لعبت »
( 3 ) . ملّى : « منيت »
( 4 ) . عالم و آنچه در آنست را هيچ انگاشتم .
( 5 ) . قرقاول ؛ تذرو همتم ، يعنى پرندهء همتم ، عزمم .
( 6 ) . برابرى و انصاف
( 7 ) . دشمنان
( 8 ) . نداى رفتن از اين عالم