تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ذو القرنين ( فارسى ) — صفحة 44

مساهمون:

ص٤٤
بدرود تاج‌وتخت بر چهره‌ام گشاده . همانا كه اين سفر را ديگر حضرى نيست و ازين سفر رفته ازين پس در گوشها خبرى نه . اين‌كه كليد باب سلطنت جهان را كه به امانت در دست دارم ، به اصالت به تو مىسپارم . مرا بالاستحقاق و الانفراد ، وارث تخت‌وتاج باش و عالم كون و فساد را از فرّ وجود همايون خويش ، مايه رونق و رواج . در آداب رعيت پرورى و ملكدارى و لشكركشى و دشمن‌كشى و عموم ملزومات جهاندارى ، چه گويم كه ندانى و چه رانم كه نتوانى . وصيت ، كسى را در كار است كه در امورات مختار نيست و نصيحت ، شخصى را سزاوار كه از فنون هنر خبردار نه . هنرى كه دارى به كار بر و كارى كه خواهى به عمل آور . لمؤلفه :
نمىگويم چنين كن يا چنان كن * به عالم آنچه لايق دانى آن كن
اين وداع آخرين است و ديدار بازپسين : « هذا فراق بينى بينك » [ مصرا ] ع :
تا خود چه كنى تو در جهاندارىها
شاهنشاه صاحبقران ، از استماع اين فقرات جانگداز كه از عمّ بزرگوار بنده‌نواز شنيده ، قطرات عبرات « 1 » از ديده باريد و به زبانى ضراعت « 2 » آميز و بيانى صداقت‌انگيز به معرض عرض رسانيد . لمؤلفه :
جهان بىجهانبان نماند به‌جاى * وجودش بود تا قيامت به پاى
اميد كه تا جهان برپاست ، پايه تخت جهانبان « 3 » بر جا باد و دشمنان دولت را دليل اجل به مطموره « 4 » عدم رهنما . ما بندگان را بىوجود پاكت ، وجودى نيست و عرصه خاك را ، بىتابش مهر تابناكت نمودى نه . دولتى كه داريم ، در سايه تخت تست و شوكتى كه خواهيم ، از يارى بخت تو .
هامش
( 1 ) . جارى شدن اشك ( 2 ) . به زارى خواستن ( 3 ) . مجلس : « جهانيان » ( 4 ) . نهان‌خانه