حسامش شرك را ماحى كلامش كفر را ناهى * سجودش عرش را رفعت وجودش ذات را برهان
ز بحر لطف او آمد غديرى لجّهء [ اى ] كوثر * ز نار خشم او آمد شرارى آتش نيران
ملك در آستان پيشگاه اوست زانو زن * فلك در پيشگاه آستان اوست شادروان
به پايش عاشقان را تحفهء تن خاك تا محشر * به راهش عارفان را جامه جان چاك تا دامان
ز طينت خلقت اوّل به خلقت علّت غايى * به دانش معدن فكرت به ريزش منبع احسان
به گيتى يك حديث از وى دليل كشورى گمره * به محشر يك نگاه از وى شفيع عالمى عصيان
كلام با نظامش گوهرى از معدن قدرت * وجود با قوامش جوهرى از رحمت يزدان
ذليل دست او بهمن قتيل تيغ او دارا * اسير بند او رستم گداى كوى او « 1 » قاآن
نهان كردى خدا در باطن او ظاهر قدرت * عيان خواندى نبى از ظاهر او باطن قرآن
اگر در نور واحد منكرى را بحث بىحاصل * نبوّت در نبى بود آشكار و در على پنهان
تهى مىخواست قالب را به هردم اندرين عالم * نخواهد تن اگر جانى قبول درگه جانان
رضاى او اگر يزدان نمىديدى نمىدادى * كليد دوزخ و جنّت به دست مالك و رضوان
هامش
( 1 ) . مجلس : - « او »