تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ذو القرنين ( فارسى ) — صفحة 550

مساهمون:

ص٥٥٠
اگر جان را خبر كآخر بود اين سخت هنگامه * كجا مىكرد از اوّل قبول قالب انسان ز آهن كوبى اين آهنگر گردون نشد فارغ * چو حدّادى كه هر دم مىنوازد پتك بر سندان زمين بكر بهر مردگان ناياب در عالم * به روى هم بسى افتاده چون زندانى و زندان ندارد تاب گوشى تا ازين در بشنود بابى * مرا گفتن بسى مشكل شنيدن كى بود آسان ز دست ساقى غم جاى مى خونست در ساغر * در آن محفل كه مىباشد اجل خندان امل گريان به چندين قرن جان بخشد برد در يك نفس جان‌ها * به كار آفرينش مختلف شد قدرت يزدان خرد گفت اين قيامت چيست اندر دوره عالم * فلك ناكرده طى يك دوره دور عالم امكان بگفتم باد استغنا وزد در ساحت گيتى * كه يكسانست با رفتار او ويران و آبادان چو از درگاه حق ديوان استغنا شود برپا * ندارد حاجب درگاه فرق از صاحب ديوان به گلزار جهان گردد وزان چون باد استغنا * نپايد سورى و سنبل نماند لاله و ريحان خوشا روزى كه استدعا قضا را مىشود مانع * بدا وقتى كه استغنا بلا را مىدهد فرمان چو پاى حكمت دانا درايد در ميان خوشتر * كه از چون و چرا دم بسته دارد حكمت نادان