چاكرى از وى به مرز باختر بودى ملك * بندهء از وى به ملك كاشغر كردى شهى
بستهء كين راز مهر او خوشى اندر خوشى * خستهء غم را ز جود او بهى اندر بهى
از خلايق وقت تصديقش بلى اندر بلى * و ز ملايك گاه تمجيدش زهى اندر زهى ؟ ؟ ؟
چون بىكران پاى بنهادى يلى اندر يلى * چون به ايوان پاى بگزيدى مهى اندر مهى
هم از آن ذات لطيف و هم از آن شخص شريف * پشت يكران گشت خالى صدر ايوان شد تهى
چون شد آن نيكو خيالىها كه مىگفتى جهان * دولتش با دولت آخر زمان شد منتهى
چون شد آن « 1 » ثعبان دشمن « 2 » خوار او كاندر جدال * مى ندانى « 3 » امتياز لاغرى از فرّبهى
حيف از آن افسر كه دور از تارك افلاكساى * حيف از آن تارك كه عور از افسر فرماندهى
حيف از آن طلعت كه بودى غيرت مهر و منير « 4 » * حيف از آن قامت كه بودى عبرت سروسهى
حزن عالم زين ملالت جست ره در ازدياد « 5 » * عيش دوران زين مصيبت كرد رو در كوتهى
با خرد گفتم كه چون در عهد دولت رحلتش * ده به تاريخى مناسب خاورى را آگهى
گفت از دولت برون كن انهدام آنگه بگوى * واىواى از انهدام دولت دولتشهى
هامش
( 1 ) . ملى : - « آن »
( 2 ) . ملى : - « دشمن »
( 3 ) . مجلس : « مى نداد »
( 4 ) . مجلس : « مهر منير »
( 5 ) . ملى : « از دريار »