خان » را بر خود امير كردند و بر سر شكر بيك تاخته او را روانه ديار عدم آوردند .
فضلعلى بيك و محمد تقى بيك با نوّاب خان خلاف ورزيدند و به انتقامى كه بايد رسيدند .
در آخر دولت شاه سلطان حسين صفوى كه جماعت بد عاقبت افغان در حومه دار السلطنه اصفهان رايت زبردستى افراشته بودند ، نوّاب فتحعلى خان امداد سلسله عليّه صفويه را پيشنهاد خاطر جلادت نهاد و معادل يكهزار نفر سوار از تركان قاجار و تركمانان خونخوار اختيار « 1 » و با عزمى ثابت روى به آن ديار خلد اتحاد آورد و به حملات دليرانه و محاربات مردانه ، افغان جماعت افغان را آسمان گراى كرد . امناى آن دولت ، كه منتظر روز مكنت « 2 » بودند ، به توهم اينكه هرگاه آن امير مؤيد از ظهور حسن خدمات مبسوط اليد شود ، ضبط نظام امور مملكت و سلطنت بىشبهه به او محول آيد و آن خائنان امين ، بالمره بىدخل و معطل خواهند ماند ، لهذا در حضرت شاهى آن امير مؤيد را بداعيهء خود سرى و سرورى نسبت دادند و رفتار شاه را با او در ازاى آنهمه خدمات دلپسند ، بهطورهاى ديگر بنا نهادند . نوّاب فتحعلى خان با خاطرى رنجيده از حمايت گذشت و جمعيت خود را برداشته روانه استرآباد گشت .
بعد از آنكه جماعت افغان در ولايت اصفهان استيلا يافتند و به طريقى كه در تواريخ مسطور است ، آن پادشاه سعيد را شهيد كرده با جمعيتى كثير به اشاره اشرف افغان به تسخير رى شتافتند ، نوّاب فتحعلى خان با لشكرى بىپايان خيل افغان را استقبال كرده در قلعه ابراهيمآباد و ورامين رى ، صف مجادلت آراستند و از ظهر تا شام طوايف كفر و اسلام كينهها از هم خواستند .
در شب آن روز به نوّاب خان خبر رسيد كه شاه طهماسب ، ولد ارشد شاه سلطان حسين كه قبل از تسخير اصفهان به جهت چاره كار از آنجا بيرون آمده در بلده طيّبه اشرف مازندران طالب سلطنت ايران است .
نوّاب فتحعلى خان ، اعانت شاه و الا [ 10 ] جاه را از ابراهيمآباد ورامين ايلغار كرده خواست به اردوى شاهى ملحق شود ، امناى سخيف الراى باز به توهمات سابقه
هامش
( 1 ) . مجلس : « احتشاد »
( 2 ) . مجلس : « نكبت »