تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ذو القرنين ( فارسى ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
سردار صداقت شعار را عرق مروّت متحرّك شد و غافل از اين‌كه : [ مصرا ] ع :
[ 273 ] مار چون شد زخمى اندر آستين مأوا مده « 1 »
به دادن يك روز امان سلك جمعيت متفرّقه بنياد منسلك آمد . نوّاب و الا پس از اطّلاع ازين اوضاع از منزل قلعه‌نو حركت كرده به منزل مرغ چوبين وارد [ و ] امير حسين خان و امير علم خان را با سه‌هزار پياده و دو عرّاده توپ به امداد سردار نامزد كرد كه ناگاه پيادگان خسته « 2 » و گريخته استرآبادى يك‌يك و دودو و پنج‌پنج در رسيدند و مراتب شكست سردار را وقايع‌گزار گرديدند . معلوم شد كه روزگار غدّار را كار ديگرگون گشته و كار سردار عالى تبار از فرستادن امداد درگذشته است . تبيين اين مقال آن‌كه ، در روز وعده آمدن بنياد ، قضا كار خود را ساخت و آن بدكردار جمعيت خود را فراهم آورده به مقابله سردار پرداخت . در بدايت كار مطلب خان برادر سردار با جانبازان دامغانى به سنگرى كه در دم دره‌بام بود درتاختند و عبّاس قلى برادرزاده بنياد را با هركس در آن دره بود عرضهء شمشير آبدار ساختند . قشون نصرت نمون كه از فرازونشيب آن فتح غريب را ديدند ، كار را تمام دانسته و از اطراف هجوم آورده مشغول غارت و كسيب گرديدند . ناگاه از طرفى غيرمعهود بنياد با جمعيتى نامعدود بر پيادگان انزانى استرآبادى تاختن آوردند و در داو « 3 » اول ، مهره حيات « 4 » كربلائى باقر انزانى سركرده آن جماعت و غلام پيشخدمت خاصه دربار دولت را در ششدر ممات محبوس كردند . پيادگان انزانى روى از معركه برتافتند و ساير جنود مسعود نيز به مرافقت ايشان به وادى هزيمت شتافتند . هزارهء هرزه‌درا تعاقب را سبك عنان شدند و به مدد تيغ برّان سرافشانى را برزده دامان آمدند . در آن درّه‌هاى تنگ سواران سپاه سردار را قدرت جولان نبود ، لهذا هر تن از بيم جان به طرفى روى نمود . سردار عالى مقدار از فرط غيرت فطرت از اسب پياده گشته كلاه از سر برداشت و هرقدر خواست آن لشكر « 5 » شكسته را برگرداند دست قضا نمىگذاشت . ناچار او هم سوار گشته از عقب گريختگان مىتاخت و بنياد بىبنياد نيز در عقب ايشان هركس را كه مىيافت از خنگ حيات پياده مىساخت . بالجمله پيادگان گريختهء استرآبادى به خدمت اشرف معروض داشتند كه اينك
هامش
( 1 ) . ملى : « مار آمده » ( 2 ) . مجلس : « جسته » ( 3 ) . داو : مرحله ، نوبت ، بار . ( 4 ) . ملى : « جناب » ( 5 ) . ملى : - « لشكر »
تاريخ ذو القرنين ( فارسى ) — صفحة 451 | ناصر افشار فر / ميرزا فضل الله شيرازى ( خاورى )