چمن فيروزكوه ، نصب رايات جلال نمود « 1 » . چون چند شبان روز متوالى اوقات همايون به عيش و شكار گذشت ، خبر طغيان محمّد زمان خان عز الدّنيلوى قاجار به توسّط كارگزاران نوّاب محمّد قلى ميرزاى ملكآراى دار المرز طبرستان مقروع سمع همايون گشت .
تبيين اين مقال آنكه ، سلطان سعيد شهيد محمّد شاه اوّل معروف به آقا محمّد خان را با طايفه عز الدّينلو به جهات مختلفه التفات بىشمار بوده و اين محمّد زمان خان را كه تركى يكهسوار و در جرگ [ ه ] آقايان قاجار سفرا و حضرا جريده [ 237 ] و سباى ، پىسپار بود ، از حضيض ذلت برداشت و بر اوج عزت برافراشت . در اندك زمانى اميرى با اعتبار شد و شاهنشاه تاجدار ، اقتدا به عمّ بزرگوار كرده بيشتر از پيشتر او را بر روى كار آورد . چندى از حكومت ولايت بسطام و كبود جامه مفتخر و پس از اطفاء نايره طغيان خواجه كاشغر به ايالت ولايت استرآباد سربلند و بهرهور شد .
سالى نگذشت كه آن غول جهالت نشان را خيلاى نفسانى دماغى گشت [ و ] چون از كارگزاران نوّاب شاهزاده محمّد قلى ميرزا وحشتى كامل در دل داشت ، لهذا روزبهروز وحشت زياده گشته بالاخره روى به كفران نعمت گذاشت . نخست جمعى از معارف قاجاريه و عظماى استرآباد را كه خدمتگزار دولت پايدار و از ايشان نامطمئن بود به بهانه استمالت طايفه يموت به دشت تركمان فرستاد و در خفيه در باب گرفتن ايشان با طايفه تركمان قرارها داد [ و ] امير خان برادرش را به قلعه ماران و محافظت آن سامان روانه و خود بىبهانه ، اظهار عصيان و طغيان كرده تير طعن و لعن را نشانه آمد . برخى از بىمزاجان طايفه قاجار و قليلى از بىنام و نشانان و رجالهگان استرآباد را با خود يار و هريك را در قريه و سامانى حكمگزار كرد و با خوانين ضلالت آيين خاورزمين نيز كانون مراودت را گرم آورد . معادل سىهزار تركمان يموت و كوكلان را درين داستان با خود همدستان ساخت و با خيال خام عزيمت دار الخلافه طهران ، به فكر حيله و دستان پرداخت غافل از اينكه : « 2 »
اگرچه شعبدهباز است چرخ اين نكند * كه شاهباز درآرد ز بيضه عصفور
هامش
( 1 ) . ملى : « از آنجا و نهضت گروه در چمن فيروزكوه به نصب رايات جلال نمود »
( 2 ) . مجلس : + « شعر »