عربيّه :
جراحات السّنان لها التيام * و لا يلتام ؟ ؟ ؟ ماجرح اللّسان
فارسيه :
آنچه زخمزبان « 1 » كند با مرد * زخم شمشير جانستان نكند
خلاصه ، امرا خوانين خراسان درين چند سال از فرط غيرت پيوسته در باطن خيال خلاف داشتند ، ولى از بيم صولت قهرمان زمين اين حديث را باهم در ميان نمىگذاشتند . چون فتنه اصلاندوز و لنكران در سال قبل و فساد كاشغرى درين سال ظاهر گرديد [ و ] خبر مصالحه با دولت روسيه نيز نرسيد ، در همان صحراى گرگان به جرأت اسحق خان سردار « 2 » قرايى با يكديگر همسوگند شدند كه نوّاب شاهزاده را در عرض راه گرفته مملكت را فى ما بين خود قسمت نمايند و لواى خودسرى بگشايند و هريك « 3 » در محال متعلّقهء به خويش ، به فراغت و بىتشويش بياسايند . در ولايات بزونجرد « 4 » و خبوشان و ساير محال عرض راه ، ابراز اين معنى را « 5 » نتوانستند و هريك به دستآويزى از خدمت اشرف مرخص گشتند و همّت بر مخالفت بسته از رسم مخالصت گذشتند .
اسحق خان قرايى نيز از منزل بابا قدرت اذن مرخصّى خانه يافت و با يك جهان تزوير و طغيان به تربت حيدريّه شتافت « 6 » خوانين اكراد دست از جان شستند و « 7 » در روز چهارشنبه بيست و هفتم شهر شعبان المعظم ، ايلچيان نوّاب شاهزاده را كه در محل چناران بود ، تاخت كرده و با جمعيت وافر روى به ارض اقدس آورده در حوالى شهر كمر « 8 » به نهب و غارت بستند « 9 » نواب « 10 » اشرف كه در ارض فيض قرين توقف داشت ، اسحق خان قرايى را بىخبر ازين كار مىپنداشت ، فورا مسرعى سريع به طلب او فرستاده و مشار اليه بعد از اطلاع ، از فرط حيله و تزوير دست افسوس و تشوير بر سر زده با جمعيتى وافر روى به آن ديار نهاد . روز ورود او به حوالى شهر كه يوم يكشنبه يازدهم
هامش
( 1 ) . ملى : « لسان »
( 2 ) . ملى : « سپهدار »
( 3 ) . ملى : + « را »
( 4 ) . بجنورد
( 5 ) . ملى : - « را »
( 6 ) . ملى : « به تربت حيدر بشتافت »
( 7 ) . ملى : - « و »
( 8 ) . ملى : - « كمر »
( 9 ) . ملى : « گشتند »
( 10 ) . ملى : « ذات »