تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ذو القرنين ( فارسى ) — صفحة 369

مساهمون:

ص٣٦٩
احوال ، خبر قتل يوسف خواجهء كاشغرى از فرّ طالع داور ايوان دادپرورى رسيد و موجب بهجت و سرور خاطر عارف و عامى گرديد . تبيين اين مقال آن‌كه خواجه مزبور تا نوّاب محمد ولى ميرزا در دشت گرگان مشغول تاخت‌وتاز بود ، دست‌وپايى نمىتوانست نمود . چون نوّاب معزى اليه به ارض اقدس همت بربست « 1 » ، خواجه مزبور چون موش دزد از سوراخى كه خزيده بود بيرون جست و از عزيمت استراباد و مقابله با نوّاب محمد قلى ميرزاى ملك‌آراى طبرستانات و قشون ركابى بر توسن تعجيل برنشست [ و ] جمعيتى وافر از تركمانيه يموت و كوكلان فراهم آورد و به عزم تسخير ولايت استراباد به آيينى كامل حركت كرد . نوّاب ملك‌آرا كه در استرآباد توقف داشت ، با جمعيت خود بيرون آمد و روى به صوب گرگان گذاشت و ابراهيم خان قاجار دولو را با قشون ابواب جمعى او به آن طرف رود گرگان برگماشت . يوسف خواجه در يوم پانزدهم شهر رمضان المبارك معادل بيست هزار از جماعت بدعاقبت تركمانيه را برداشته در برابر جنود مسعود صف‌آراى شد . [ 227 ] خود همه‌جا در پيش روى آن جنود شيطانى تا مرفق آستين جامه را بالا زده و نيزه خطى به دست گرفته پيشتر از همه اسب انداخت و سپاه آن طرف را از پيش برداشته تا لب رود گرگان تاخت . اكثرى از قشون ركابى خود را در آب ريختند و تركمانيه بىپروا در آن گيرودار هنگامه‌ها انگيختند . ناگاه شخصى از آحاد دستهء گرايلى خواجه را در كنار رودخانه ديده بشناخت و جسم مردودش را « 2 » هدف مهرهء آتشين تفنگ ساخت . از قوّت طالع خسروى ، خواجه از اسب درغلطيد و بر سر نعش او هنگامه غريب « 3 » ظاهر گرديد . چون پادشاه بدخشان به تلافى خون پدرش سلطان شاه سر خواجه را به مبلغى زر سرخ از تركمانان خريدار بود ، لهذا در آن حالت تركمانان غنيمت شمرده بر سر نعش خواجه جمعيت نموده باهم مخاصمات كردند و پس از قتل وافر از آن جمعيت متكاثر سر « 4 » منحوس او را گرفته از ميان بيرون بردند و قشون ركابى نعش پليد او را لگدكوب ختليان باد پيما كرده انگشترى او را با كارد كمرش گرفته نزد ملك‌آرا آوردند . نوّاب معزى اليه ، نشان‌هاى مزبور را به اردوى ظفر گنجور گسيل ساخت و به
هامش
( 1 ) . مجلس : « همت بست » ( 2 ) . ملى : - « را » ( 3 ) . ملى : « عرب » ( 4 ) . ملى : - « سر »