مىشود و معادل سيصدهزار خانوار مىباشند ، در ميانه دو مملكت ختا و كاشغر سكنى داشتهاند و پيوسته خاطر بر اذيت كاشغرى مىگماشتهاند . وقتى يكى از ولدان مخدوم اعظم را به ديار كاشغر عبور افتاد و در آن ولايت بناى ارشاد نهاد ، كاشغريان را كه تا آن زمان بت [ 216 ] پرست بودند ، به دايره اسلام دعوت كرد و ايل قلموق نيز دست ارادت به او داده ، اذيت كاشغريان را يكسو نهادند . خواجه مزبور در اندك زمانى نام برآورد و پس از فوت او آى خواجه و گون خواجه از وى مخلّف شدند .
گون خواجه را مسند ارشاد مسلم و آى خواجه ، بر وسادهء سلطنت مكرّم شد . به اعانت ايل « 1 » قلموق ختائيان را ذليل ساخت و پادشاه ختا نيز به مرور ايّام تدابير صايبه به كار برده و جنگهاى عظيم كرده به تفريق ايل قلموق پرداخت . چون آندو « 2 » خواجه مزبور بىمددكار گرديدند ، لا علاج به ولايت بدخشان رخت كشيده در پناه بدخشيان آرميدند . سلطان شاه به طمع سيموزر بىمرّ ، كه از پادشاه ختا به او رسيد ، شبى آندو خواجه را در سراى خويش به مهمانى بخواند و تيغ مهمانكشى بر سر ايشان براند .
خواجه حافظ :
برو از خانه گردون به در و نان مطلب * كاين سيه كاسه در آخر بكشد مهمان را
هردو سر را در عوض آن همه زر نزد پادشاه ختا فرستاد و دست به نهب اموال و تفريق عيال ايشان برگشاد .
محمد امين خواجه ، ولد آى خواجه ، به كابل گريخت و به دامان حمايت احمد شاه ابدالى افغان آويخت . احمد شاه ولايت بدخشان را مسخّر كرد و سلطان شاه بدخشى را به دست آورد . محمد امين خواجه به حكم احمد شاه و به قصاص خون پدر و عمّ ، در ميدان كابل به دست خويش ، خونش بريخت و تن پليدش را به دار آويخت : « للّه درّ القاتل » « 3 »
فرد :
اگر كوه بدخشان لعل گردد * به ديدار بدخشانى نيرزد .
هامش
( 1 ) . مجلس : « اهل »
( 2 ) . ملى : - « دو »
( 3 ) . عبارتى است عربى ، يعنى : « بر خداوند است دادن پاداش نيك به كشنده » ؛ مجلس : « القائل »