تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ذو القرنين ( فارسى ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
به خيال آورد . شاهنشاه اسلام پناه از غايت تدابير ملوكانه ، چون گنجه را از وجود روسيه خالى ديد ، نوّاب نايب السلطنه را به تسخير آن ولايت مأمور « 1 » گردانيد . احكام علّيه نيز به عهده اسماعيل خان دامغانى شرف صدور يافت كه با حشرى انبوه به مقابلهء ايشپخدر روى آورد « 2 » و آن عفريت فرتوت را از خيال گنجه فارغ آرد « 3 » . چون مظنون اين بود كه بعد از شكست شفت و فرار [ او ] از گيلان ، باز روسيه دوباره خيالى انديشيده و جمعيتى از راه دريا به گيلان فرستند ، لهذا شاهنشاه به ملاحظه اين كار و علت قرب جوار از منزل تخت طاوس حركت و از رود ارس گذشته در منزل اصلاندوز قبّه خرگاه فلك دستگاه گيتى افروز شد . اسماعيل خان دامغانى برحسب امر خسروانى از ركاب نوّاب شاهزاده با جمعيتى كه ضرور بود ، به عزم مقابله با ايشپخدر بد معامله به صوب رودخانه تتر گراييد و رايات فيروزى آيات نوّاب شاهزاده نيز بلافاصله از منزل عسكران نهضت گراى گرديد . ايشپخدر با اسماعيل خان فى الجمله زدوخوردى كرده و بالاخره صرفه [ اى ] نبرده خود را به كوه آق‌دره كه اصعب « 4 » مسالك است ، كشانيد . اسماعيل خان به عقب او شتابان و ديل « 5 » و اخترمهء « 6 » فراوان گرفته سالما غانما خود را به اردوى كيوان پوى رسانيد . نوّاب نايب السلطنه با خاطرى قوى و قلبى مشحون به اميد طالع خسروى به صوب گنجه شتافت و به محض [ 137 ] وصول ، كليد فتح شهر [ در ] بند « 7 » را در قبضه اقتدار يافت . جمعى را به محاصره قلعه مأمور و اهالى گنجه را از صغير و كبير و اناث و ذكور كوچانيده روانه شمكور كه در نيم فرسنگى گنجه واقع است ، ساخت و آن شب در حوالى شهر ، بار اقامت انداخت . [ سربازان ] روسيه كه در آن حوالى بودند ، در آن شب جسارتها ورزيده اردوى شاهزاده را هدف گلوله‌هاى توپ و تفنگ نمودند . حاضرين قلعه گنجه نيز به مدد اردوى نوّاب شاهزاده شتافتند و از باطن اسلام و نيروى طالع شاهنشاه با احتشام آسيبى نيافتند .
هامش
( 1 ) . ملى : - « مامور » ( 2 ) . ملى : « آرد » ( 3 ) . مجلس : « دارد » ( 4 ) . ملى : « اصف » ( 5 ) . ملى : « دويل » ( 6 ) . سلاح و باروبنه كه از دشمنان به غنيمت گيرند . ( 7 ) . دربند ، شهرى است در قفقاز پايتخت جمهورى داغستان واقع در كنار بحر خزر . اين شهر تا قبل از سلطنت فتحعلى شاه قاجار ، شمالىترين شهر مرزى ايران به شمار مىرفت ( معين ) .