تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ذو القرنين ( فارسى ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
جناب ميرزا موسى منجم باشى گيلانى كه در همين سال مأمور به انتظام مهام گيلان بود ، دامن مردانگى و خدمت‌گزارى بر ميان زده به امداد حكام گيلانات جمعى از مردان كار را به محل پير بازار ، كه يكى از محلات رشت و مشحون به اشجار فراوان است ، برده و سنگرهاى متين ترتيب داده در پناه آن نشستند و از فرط غيرت اسلام و خيال خدمت شاهنشاه با احتشام به دفع روسيه بدفرجام كمر همت بستند . آن شفت غافل از حقيقت كار ، ميان به تسخير شهر استوار بسته « 1 » با صالدات و آتشخانه از انزلى حركت و به راه پير بازار روانه شد . چون آن قوم نكبت مشحون قريب به جنگل رسيدند ، دليران گيلانى مهره‌هاى آتشين تفنگ مانند تگرگ به ايشان باريدند . روسيه هرچه در انداختن توپ و تفنگ اهتمام مىورزيدند ، به سبب انبوهى بيشه و جنگل احدى را نمىديدند . بعد از آن‌كه كار بر روسيه تنگ شد و شيشه اميدشان بر سنگ آمد ، صرفه در جنگ و صلاح در درنگ نديده برگرديدند . شيران بيشه گيلان از جنگل‌ها بيرون آمده و به عقب ايشان تاخته معادل يكهزار نفر از آن قوم خيره‌سر را با قايد اجل همراه ساختند و بقيه السيف با زخم‌هاى كارى خود را به انزلى رسانيده و « 2 » در كشتى ادبار نشسته به سمت بادكوبه و دربند تاختند . چنين فتحى نمايان از باطن اسلام و طالع شاهنشاه با احتشام دست داد و جناب ميرزا موسى و جان‌فشانان به مراحم حضرت اعلى مسرور و دلشاد . يكى ديگر از جمله فتوحات ، اضمحلال طايفه ضاله تركمانيه دشت تكه « 3 » ساكن رود طژن « 4 » است كه به سعى نواب شاهزاده محمد ولى ميرزا و جانفشانان ركابى اتفاق افتاد و شاهد اين فتح نيز در تخت طاوس چنين برقع از رخ برگشاد . تركمانان تكّه ساليان دراز بود كه در كنار رود طژن و حوالى سرخس نشسته همّت بر تخريب حدود و ثغور « 5 » خراسان بسته بودند . شاهنشاه عدالت آگاه در هنگام خروج از تختگاه نوّاب شاهزاده محمد ولى ميرزا را به دفع ايشان مأمور و به واسطه احكام قضا دستور تاكيدات موفور
هامش
( 1 ) . ملى : « استرار بستد » ( 2 ) . ملى : - « و » ( 3 ) . مجلس : - « تكه » ( 4 ) . طژن - تجن : رودى است در افغانستان كه از كوه‌هاى بابا سرچشمه مىگيرد و از مغرب هرات به نام هريرود تا سرخس پيش مىآيد . از سرخس به بعد به رود تجن موسوم مىگردد و به‌طرف شمال اندكى متمايل به غرب از مرز ايران گذشته در ريگزار تركستان فرو مىرود . ( معين ) . ( 5 ) . ملى و مجلس : « سنور »