اصفهان است ، جلوس فرمود و شاهزادگان فيروزبخت به پيرامون تخت آسمان رخت چون خيل انجم بر اطراف حكمران فلك چهارم ايستاده و نامداران هر كشور و سرفرازان هر بوموبر ، صفبرصف جانفشانى را آماده آمدند . آواى توپهاى تندر فغان و خمپارههاى « 1 » اژدر دهان و نواى نوبتخانهء سلطنت جاويد اركان ، لرزه بر طاق آبنوسى گنبد گردون انداخت و دست گنجور طبع خاقان همت سير از افشاندن بدرههاى « 2 » سيم وزر به آرايش جيب و دامان هر كهتر و مهتر پرداخت . خطيب اريب به انشاد خطبه [ اى ] غريب كه از انشاى « 3 » طبع وقّاد حضرت ميرزا صادق وقايعنگار مروزى صاحب تاريخ جهانآرا [ ا ] ست ، زبان گشاد و سامعه زمين و زمان را از استماع آن خطبه كه گوهر كان فصاحت است ، زيب و زينت داد .
پس از انقضاى بزم شيلان نوّاب فلك جناب وليعهد دوران عباس ميرزا كه صاحب اختيار امور دار الخلافه طهران بود ، زحمت قدوم مسرت لزوم شاهنشاه معدلت توامان را [ 103 ] در سراى دلگشاى خويش اسباب طويى « 4 » دلكش مهيا و روز ديگر كاشانه شاهزاده خورشيدلقا از فرّ نزول شهريار توانا طعنهزن سپهر مينا آمد . پيشكشى كه سزاوار چنين ميهمان و شايستهء « 5 » چنان ميزبان باشد و مراتب صداقت و جانفشانى را ترجمان بود ، از پيشگاه حضور بحر گنجور گذرانيده و بيش از پيش مورد تفقدات خاطر خطير همايون گرديد . تفصيل آن ، موازى يكهزار قطعه سنگ آسمان رنگ از چهار صنف « 6 » گوهر معادن روم و فرنگ و ده سر اسب مجره تنگ و يكصد نفر هيون نهنگ آهنگ و ده قطار استر صرصر نيرنگ و بدرهبدره از آن هوش رباى مردم با فرهنگ و تنگهتنگه از امتعه و اقمشه رنگارنگ است كه محاسب و هم ، از حساب ثمن هريك به تنگ و گنج باد آورد را در برابر آنها متاع شرمسارى در چنگ است . بالجمله صاحبقران مويد را هواى تفرج دشت قپچاق و تنبيه تركمانان پر شقاق بر سر افتاد و به اجتماع « 7 » لشكر انجم حشر فرمان داد .
لمولفه :
زمين آمد به جنبش از هجوم لشكر بىمر * زمين آمد به نالش از غريوگرد غارتگر « 8 »
هامش
( 1 ) . ملى و مجلس : « خمپارهاى »
( 2 ) . ملى : « بدرهاى »
( 3 ) . مجلس : « انشاد »
( 4 ) . ملى : « طوفى »
( 5 ) . ملى : « سزاوار »
( 6 ) . ملى : « صف »
( 7 ) . ملى : « اجماع »
( 8 ) . ملى : - « گرد غارتگر »