سواره و پياده لشكر ظفر قرين را از مبادرت در رزم و استعمال اسلحه منع فرمود و جناب ميرزا موسى منجم باشى گيلانى را با فرمايشاتى مشعر بر وعده و وعيد و حاكى از بيم و اميد نزد آن سفيه عنيد « 1 » روان فرمود .
حسين قلى خان قبل از عزيمت ميرزا موسى ، از مدد دوربين ، صفوف دليران عرصه كين را به نظر دقت نگريست و از سستى و اقدام به چنان جسارتى سخت به غايت دلگران گشته بىنهايت گريست . شاهنشاه فيروز را از پاى تا سر غرق آهن و پولاد و جيقهء مرصّع را زيب مغفر رومى ميلاد و مظهر قهر حضرت جبارى را بر فراز خنگ ختلى نهاد ديد و دل در برش مانند مرغ نيم بسمل طپيد . دانست كه با برگزيده خدا ستيزه كردن ، پنجه به خون خود بردن است و عاقبت خوناب دل خوردن .
جنگى كه با برادر بلند اختر در نظر داشت با بخت خود به ميان گذاشت . اقدام در ركاب بوسى را انتظار بهانه مىبرد و از فقدان اين تمنا حسرتها مىخورد . چون ملاحظه نمود كه جناب ميرزا موسى از قلب همايون ، كه زيب از فرّ وجود حضرت صاحبقران زمان داشت ، جدا گشته به سوى او روان است ، وساطت چنان جنابى را در چنين هنگامى دليل بر نزول آيات رحمت يافت و قدمى چند پيش رفته به استقبال او شتافت . فرمايشات عليّه را حاكى بر وفور رحمت و رأفت خاطر تنبيه بود ، به گوش هوش شنيد [ 51 ] و بىاختيار به اداى اين شعر حضرت لسان الغيب رطب اللسان گرديد :
خواجه حافظ :
شكر خدا كه هرچه طلب كردم از خدا * بر منتهاى مطلب خود كامران شدم
اين بگفت و بدون مشاوره احدى از سران و سركردگان سپاه و ياران همراه توسن عزيمت را گران ركاب و سبك عنان ساخت و از ميان ميدان پياده گشته و دواندوان تعجيل جسته ، خود را بر سم سمند فلك پيوند انداخت . خاك قدم خنگ مجره تنگ را از ابر ديدگان « 2 » آبيارى كرد و مروّت سرشار شهريار تاجدار را در عفو زلّات بىشمار به يارى آورد .
هامش
( 1 ) . نادان ستيزهجو
( 2 ) . ملّى : « ديدهگان »