تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ذو القرنين ( فارسى ) — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩
قريهء حر « 1 » كه در سه فرسخى دار السلطنهء اصفهان است ، تلاقى فريقين دست داده ، تركان جلادت نهاد دست به استعمال اسلحه آتش فعل منجمد آب گشادند و به يارى اقبال بىزوال صاحبقران بىهمال و نيروى شمشير اژدر فعل افعى خصال ، خاك وجود آن باد پيمايان را بر باد فنا دادند . پس از شكست آن جمع پريشان ، امرا و لشكريان تا باغ سعادت‌آباد به تعاقب ايشان تاختند و هركه را يافتند از لباس حيات عارى ساختند . محمد خان خذلان نشان ، خود با معدودى كه از اقوام او بودند ، راه فرار پيش و از بيم جان سر خويش گرفت . مأمورين مظفر و منصور روى به تختگاه [ 42 ] نهادند و مراتب را على التفصيل بر رأى عالم آرا عرضه دادند . زلال اين نصرت و فيروزى آتش غضب قهرمانى را فرو ننشانيد و به جرم اين‌كه اهالى اصفهان در جنگ تكاهل ورزيده‌اند ، محمد على خان قوانلوى قاجار معروف به خالو مأمور به قتل عام اهالى آن ديار گرديد . شور روز محشر و فزع اكبر در آن ديار خلد اثر برپا شد و قضات و مشايخ و علما و سادات را بخت سعيد به جهت شفاعت به دربار عالم‌آرا رهنما آمد . رحمت جبلّى « 2 » بر چهره آن خيل ضعيف نادان ابواب عنايات گشود و مأمورين را به ترك خون‌ريزى امر فرمود . ميرزا عبد الوهاب مستوفى به جرم حكومت سه روزه از دو ديده نابينا شد و در زاويه خمول گرفتار رنج و عنا آمد . بالجمله در هنگام فرار محمد خان ، يوسف خان بختيارى در چهارمحال ، نجف خان زند را با جمعى از اقوام نكبت پيوند او گرفته روانه دربار سپهر مانند ساخت و نجف خان چون هواى بلندپروازى در سر داشت ، به اعانت خمپاره اژدر دهان روى به اوج گردون گذاشت [ و ] ساير اعوان و انصارش از آب حسام آتش فام جرعه فنا نوشيدند و در زاويه جحيم با او همنشين گرديدند . محمد خان و رستم خان برادرزاده‌اش چون خبر اين سياسات را محقق آوردند ، جان و سر را وداع كردند و روى به محال سيلاخور ، كه مسكن الوار باجلان و بيرانوند است ، بردند [ و ] از آن جماعت بد عاقبت طلب يارى نموده در قلعه‌جات ايشان بار ادبار گشودند . نظر على خان باجلان تا ظهور خدمتى را در درگاه خسرو معدلت آيت بهانه به دست آرد ، بر سر قلعه [ اى ] كه محمد خان در آن ساكن بود ، تاخت و او را دستگير
هامش
( 1 ) . مجلس : « جز » ( 2 ) . ملّى : « خيلى »