تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ خانى ( شامل حوادث چهل ساله گيلان ) ( فارسى ) — صفحة 24

مساهمون:

ص٢٤
مير بزرگ عليه الرحمه بود ، چون مرارت درجهء شهادت پدر خود را دريافت و در آن زمان سن مباركش مقتضى تدبير ضبط ملك نبود و مدبر عاقلى نداشت كه به صحت تدبير ، حفظ مملكت نمايد و وارثان حكومت مثل مير زين العابدين به ظهور و تجبر ، غالب و مالك ملك گشته و به شعبده و خديعت طبيعت دست تسلط بر حكومت ايشان دراز كرده ديد و حقوق مودت و مكرمت جد بزرگوار كه به خاندان سادات و حكام گيلان سمت ظهور يافته بود ، از خاطر مير - عبد الكريم سر بر زد و از شدت گرماى متغلبه ، به ظل مرحمت مرحوم مغفور سلطان محمد پناه آورده و قصهء آن حال در تأليف حضرت مير ظهير مرحوم مستوفى بسط به سزا يافته . بعد از موت سلطان [ محمد ] مرحوم مير عبد الكريم كه پاى وقار در دامن صبر و قرار كشيده بود و تشريف مىداشت به نور فراست دريافته كه همت ميرزا على كفيل مصالح جملهء دل‌شكستگان امت و فاقه‌زدگان ملت است . مدتى روى سعادت به مدين عواطف ميرزا على آورده ، چشم انتظار به راه اعطاف بازمىداشت . ميرزا على مرحوم نيز مقدم شريف او را به مزيد تعظيم و تكريم و به انواع رعايت اختصاص بخشيد . مير عبد الكريم كه پرتو صفاى عقيدت ميرزا على را دريافت ، تحقيق كرد كه قانون معالجهء ايشان شفاى مرض اوست . از اين صورت چشم بخت او روشن شد و سفينهء نجات خود در درياى دولت ميرزا على مغفور مبرور انداخته ، اميد ساحل سلامت حكومت خود مىداشت و بدين بيت مترنم بود كه :
گر شرطهء همت عزيزان بوزد * يمكن كه به ساحل مرادى برسيم