شدت گرمى و بىآبى و بىتابى باديهء بخت بد پدر خود ، به ظل سلطنت و زلال شفقت و موهبت حضرت سلطان مغفور پناه جسته بود و حضرت مبرورى را حميت رحم بر شفقت او داشته ، سالار را به حكومت كوهدم مباهى و سرافراز ساخته ، به دو تفويض فرموده بود كه از برداشتهء ايشان ، گاه نفاذ امر مأمور و مطيع و منقاد باشد .
چون قوام سيرت به صدور افعال است ، هيچ سعيد شقى نشود و ارتكاب فعل ركيك نكند . اما چون شقى را شقاوت فطرى است ، رحم بر اشقيا مثل رحم بر افاعى است .
[ بيت ]
زبان مىدهد مار در زينهار * ولى هست دندان او زهردار
با وجود رحم و شفقتى كه سلطان سعيد ، به نسبت سالار شقى كرده بود ، مصدوقهء كلام وحى نظام حضرت امير عليه السلام شاهد تمام است كه [ شعر ]
أرى الإحسان عند الحرّ حمدا * و عند العبد منقصة و ذما
كماء المزن فى الأصداف درّ * و فى جوف الأفاعى صار سمّا
چون به سالار شقى آوازهء لشكر اتراك رسيد ، شقاوت اصلى مستولى گشته ، حقوق رعايت و حمايت فراموش كرده ، با لشكر اتراك همآشيان گشت . چون خبر لشكر آوردن رستم به گوش ميرزا على كه به لوسن تشريف داشت ، رسيد ، از اين خبر چون گوهر از تيغ برجوشيد و آتش قهر در كسوت صبر افتاد . حميت « 1 » انتقام رستم بر طبيعت غالب آمد . فى الفور به احضار امرا و كتاب امر فرمود و با امرا مصلحت انديشيده ، رأى بدين قرار گرفت كه سيامرد جلال با سپاه جيجان و رحمتآباد و مير گيو كه ناظر سمام بود ، به
هامش
( 1 ) - در اصل : حميت بر .