تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ خانى ( شامل حوادث چهل ساله گيلان ) ( فارسى ) — صفحة 20

مساهمون:

ص٢٠

فصل [ پنجم ] در قصهء جنگ منجيله دشت و گرفتن سالار بن رستم كوهدمى را جنود ظفر پيكر ، به سردارى سيامرد جلال در سنهء سبع و ثمانين و ثمانمايه هجريه

چون اميره رستم كوهدمى را درجات كوكب فسق و فجور و ظلم و جور به حد اوج رسيده و به شرب مدام ، مبالغتى تمام مىنمود ، و اهل ملك از دست تعدى او به جان رسيده و پيرهن صبر دريده و رقم غدر و ظلم كه بر صفحهء ضمير او ثبت شده بود ، صغار و كبار رعايا و رعيت مطلع ظلم او گشته بودند و آگاه بر ضماير شده ، از غايت وهم ، متنفر و متفرق گشتند و طريق صلاح و صواب از نظر بصيرت او پوشيده گشته ، اساس حكومت انهدام يافته ، و روشنى شمع سعادت او از آه نفوس مستمندان مرده و با وجود ملاحظهء كمال يك‌جهتى و موافقت بيه‌پس و بيه‌پيش كه در آن‌وقت بود ، راه رخنه مسدود و كسوت حكومت از قامت خود منخلع ديد و از وهم تغلبات نواب ميرزا على مرحوم ، چاره بجز فرار نديد . از سر اضطرار و اضطراب به اقدام عبوديت شتافته ، به اردوى سلطان يعقوب پيوست و ساحت جلال را مقبل شفاه ستايش و سپاس گردانيده ، فرسودهء جبين خضوع و خشوع ساخت . و احوال خود به عرض نواب رسانيده ، عرضه داشت ، بموقع قبول ، محل حلول يافت . و به رأى عالى يعقوب بيك ، عزم لشكر ، همراه اميره رستم ، به جهت تسخير مملكت ايشان كه در دست نواب ميرزا على بود تصميم خاطر گشت . و ابراهيم شاه بيك را با پنج شش سرمير ، قرب پنج هزار مرد همراه اميره رستم گردانيده روانه ساخت . رستم نيز لشكر را پيش گرفته ، به سم دشت آورد و همين‌جا اقامت اختيار كرد و همچنانچه مذكور گشت كه در حين سلطنت سلطان محمد مغفور اميره سالار فرزند رستم از