مستحسن طباع و مقبول اسماع باشد ، قبول داشتن از موهبت الهى مىدانست .
بر مقتضاى صلاحديد ميرزا على مبرور ، حكومت پاشجا را به شاه شجاع ارزانى داشت .
بعد از حصول اين مقصود ، در مقام قيد سلطان حسين گوكى درآمده ، رجوع اين امر به كارگيا محمد كه سپهسالار لاهجان بود فرمود . او نيز اكسير اين امر را كيمياى وجود خود دانسته ، با بيست سى سوار ، شب الغار به گوكه برد . و چون آفتاب ، دامنگير شب غفلت سلطان حسين گشته ، پاى دولت او را به ركاب نكبت بند كرده ، متوجه لاهجان شد .
چون حرارت هواى قشلاق مستوجب انتفاء برودت بود ، مزاج شريف ميرزا على مرحوم ، ميل هواى اعتدال كرد و همچنان متوجه ييلاق گشت و عنان سعادت ، به ديلمان منعطف فرمود و اوقات به خير و خورمى « 1 » [ مى ] گذرانيد .
موسم پائيز ، خبر برگريز عمر شاه يحيى رسيد كه دعوت حق را لبيك گفته است . ميرزا على را از غايت رحم ، خاطر متألم گشت و از ياد فوت پدر بزرگوار ، جراحت ريش تازه شد و جوهر اشك از ديده بيرون ريخت و گوهر معنى اين بيت ، از درج لعل بگشود .
كه بركس نماند سراى سپنج * نه كام دل و پادشاهى و گنج
بعد از فراغ انديشهء روزگار ، قطبوار ، به مركز مدار دولت قرار گرفت و روايح هواى گيلان استشمام نمود و عزيمت گيلان تصميم خاطر انور گشت و به مراد دل به رانكوه نقل فرمود .
و رقم غدر و مكر يحيى كيا كه بر صفحهء ضمير ثبت شده و ملكه يافته ، حميت خسروانه به هيچوجه تحمل آن را رخصت نمىداد و به انديشهء دفع و رفع يحيى كيا مشغول گشت . و در آن زمان كسى كه به ملك سخن يگانه و
هامش
( 1 ) - شكل ديگرى از « خرمى » است .