الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ »
جغد فتنه كه در دل او بيضهء محال نهاده بود و در هواى جهل و ضلالت پرواز گرفته ، عاقبت سايهء شآمت بر حال او انداخت و روز دولت او تاريكتر از شب ديجور گشت .
ميرزا على مغفور كه از اين قصه آگاه بود ، او را طلبيده به رانكوه آورد و مقيد ساخت و به قلعهء لمسر فرستاد و به جهت جبر كسر خاطر شاه يحيى ، به رسم معذرت پيغام فرمود كه تو اب الوقت مائى و ما را با تو در هيچ باب مضايقه نيست . به سبب جسارت و فضولى و طغيان و جهولى و تصور باطل و خيال محال كه شاه منصور در ضمير داشت ، بر فحواى آيهء كريمهء
« وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ »
اعمال او وسيلهء و بال او گشته ، مستوجب گوشمال و ادب بليغ شد . چه كمال همت معرض طمع ملك تست و به قدر استعدادى كه از موهبت الهى در به دو فطرت حاصل گشته ، قانعيم . و ترغيب بر تيسير معاش ملل و ازاحت شرور علل و رفع ظلم و كدورت ، از ارباب دين و دول شعار روزگار خود ساخته . مثل است كه بينا چون از جاده منحرف شود و به ظلمت چاه افتد ملوم است نه مرحوم . هركسى كه استعمال به خدايع طبعى كند ، بر مقتضاى آيهء كريمهء
« يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ »
گرفتار اعمال خود گشته ، از سعادت ناقص ، و از دولت محروم ماند .
[ بيت ]
مبادا كس به فعل خويش مغرور * كه مغرورى كلاه از سر كند دور
پاشجا همچنان تعلق بدان حضرت دارد ، از فرزندان هركدام را كه مستحق حكومت دانند ، تفويض فرمايند .
شاه يحيى مردى بود جهانديده و سخنهاى پسنديدهء صوابانديش كه