نداى
« وَ أَدْخَلْناهُ فِي رَحْمَتِنا إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ »
به گوش مراقبان الهامات رسيد و چون پرتو نور سرور چهرهء مبارك شاهى مرئى گشت ، به خطاب «
فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ
يا موسى » بشارت اشارت رسيد و از ورود اين سعادت نواب خانى سجدهء شكر واجب شمردند و بر مصداق آيهء كريمهء
« وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً وَ كانُوا لَنا خاشِعِينَ »
دعا و ثنا لازم دانستند و به اجابت دعا از مقربان ظل اللّه ، به منطوق
« فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَنَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ »
شرف اختصاص حاصل شد و در منازل و مراتب قرب بىواسطه از خلعت خانهء
« فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى »
تشريف كرامت يافتند .
بعد از حظ كمال التفات و دريافت سعادت ملاقات و شرف اختصاص عطوفت سمات شاهى در يلى خرگاه زينل بيك ، به خرگاه پادشاهى كه مماثل و مشابه خرگاه فلكى است ، درجات اعتلاى شأن و ارتقاى مكان تضاعف پذيرفت .
روز ديگر كه پادشاه ممالك افلاك جواهر انوار بر مفارق مواليد نثار كرد ، نواب عالى تحفههاى لايقه به تحفهء اخلاص ملاصق و ملاحق ساخته ، به نظر كيميا اثر همايون شاهى جلوه داد ، به عيار قبول تمام نمود .
اتفاقا در آن وقت از سرحد خبر رسيد كه شاهى بيك خان از طرف ازبك خروج كرده ، تسخير خراسان نموده است و اولاد سلطان مغفور سلطان حسين ميرزا را از خراسان اخراج كرده ، چاشنى تسلط و تغلب بلند و قوام لاف و گزاف او بغايت قوى و ناپسند . از استماع اين اخبار سپاه شجاعت و جنود ناموس و غيرت همايون شاهى به حركت درآمد و تيغ ستيز در كف و انگشت تأسف به دندان اسف و زيغم « 1 » تندى در صحراى طبيعت به خروش آمد و سنان تدبير به الماس فكر تيز كرد و به قصد كين
هامش
( 1 ) - ظاهرا : ضيغم .