مىطلبيد كه امكان اصلاح مزاج داشت ، از او دريغ فرمود و چندان مراقبت بهجاى آورد كه كاركيا حسن به آخر رسيد . بعد از دفن ، سالارى سپاه شكور هم خود قبول كرد .
در اين اثنا حضرت شيخ نجم ، ميرزا احمد ديلمى قزوينى را با تحف و هدايا همراه ملا حسام الدين و شيخ صفى نزد سديد باز فرستاد و به وعدههاى عنايات حوصلهء آرزوى او را پر كرد و در استرضاء خاطر او كوشيد و به حصول مقاصد و اغراض مستمال ساخت .
سديد كه بيخ فتنه و حيل خود را به اختداع مستحكم ديد ، جرأت و جسارت از حد گذرانيد و به اتفاق على جان به مرتبهاى رسانيدند كه در صلاح هر امرى از امور كه اشعهء گوهر راى عالى خانى بدان مىتافت ، آن دو بد گوهر به عقدهء رأى بىنور تيره مىگردانيدند و به رأى ناصواب انجام مىدادند .
بر مؤداى
« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ
وَ لا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ »
چنان نسق كردند كه هيچ فردى بىرخصت ايشان با خدام عليه خانى مجلس صحبت ندارد و بىحضور ايشان سخن نكند . به طريق تقلب و تسلط سلوك بنياد نهادند و ملا حسام الدين را به بيهپس فرستادند .
چون صحبت اميره دريافت و مقالات تمهيد نمود ، اميره نيز ايلچى را با اسپ و خلعت همراه ملا حسام الدين نزد سديد فرستاد و قامت آرزوى او را به خلعت فاخر مطرا ساخت . از ملاحظهء اين حالات طغيان سديد درجهء اعلى گرفت و به مرتبهاى رسيد كه سير و سلوك مسافران بر و بحر ضمير كه جواسيس عالم صغير و كبيراند ، از تصور صفات رذيله و احساس حيل و سرعت انتقال ذهن به اختداع و اختراع و ناشناسى و ناسپاسى او عاجز مىآمدند و در هيچ امرى اقتدا به اشارت و اوامر عاليه نمىكرد و از اتباع تحرز و اجتناب و استبعاد مىنمود . و در ضوء عقل پاك و بدر فهم دراك اعلاى خانى ، اگرچه ظلمت