نيستى ، نوبت ديگر فرستاد كه اطاقه جيقهاقار لازمهء سپاهيان و نشانهء مبارزان است و اين صفت در تو موجود نيست .
سلطان هاشم چون از خاندان مصطفى و مرتضى بود . در استرضاى خاطر او كوشيدن لازم شمرد و مقاصد او را به انجاح مقرون مىگردانيد . بعد از ارتكاب مصابرت بدين آلام احوال خود را كه بغايت پريشان و نهال اميد را خلافا بلاثمر و جدالا بلااثر دريافت و پادشاه و سلاطينزاده و نازپرورد ، در اين محل از آمرى به مأمورى رسيده ، بيش از اين متحمل سرزنش و سخريهء ملك بيستون نبود ، و احوال گيلان ، راهزنان طبيعت دار المرز ، مشمر به او رسانيده و بواسطهء تنفر طبيعى كه اكابر و اعيان گيلان را از رهگذر حركات سديد و خفت عقل او شده بود با او سخن در ميان داشتند .
سلطان هاشم بدين تصور محال معدات خروج و حكومت را مهيا و مرتب دانست و از ملك رخصت حاصل كرد و از آن حيثيت كه طالغان قرب جوار رستمدار و از مقام جلوس حضرت اعلاى خانى دور و برآينه خيال مرتسم گشته كه اهل طالغان چون وارث ملك را ببينند ، حقوق عنايات موروث را نصب العين ساخته ، اطاعت لازم خواهند دانست . بدين نيت متوجه طالغان گشت به جوستان كه رسيد ، مردم جوستان او را نديدند . سلطان هاشم مقدمه را كه ممنوع ديد ، بغايت مأيوس شد و روى بازگشتن نداشت كه تاب سرزنش ملك بيستون نمىآورد . اما به اميد اعيان گيلان كه با او سخن در ميان داشتند ، وثوق حاصل بود . از جوستان به راه شيرو دوهزار به شرستان « 1 » تنكابن فروآمد .
مير حسين طالغانى كه سالار سپاه طالغان بود ، كتابتى به ملازمان آستان رفيعه رفع نمود . مضمون آنكه سلطان هاشم را مردم طالغان نديده ، از جوستان
هامش
( 1 ) - شكل ديگرى از شهرستان و شارستان است .