مروت نباشد بدى با كسى * كز او ديده باشى مروت بسى
مكن تا توانى دل خلق ريش * وگر مىكنى مىكنى بيخ خويش
بسى بر نيايد كه بنياد خود * بكند انكه بنهاد بنياد بد
سديد شقى با على جان خيرجى ، نواب اعلاى خانى را از آن منزل بازگردانيده ، به باغ اروشكى فروآوردند و در ميان خاص و عام زبان به لاف و گزاف به مضمون اين اشعار دراز كرد :
هزار سال ببايد كه تا به باغ هنر * ز شاخ دانش چون من گلى به بار آيد
به هر قران و به هر دور مثل من نبود * به روزگار چو من كس به روزگار آيد
بعد از تمهيد اين مقدمه ، مصحف حاضر گردانيدند كه نواب كامياب جهت ايشان قسم ياد كند كه قصد ايشان نكند و الا محل تحمل نخواهد بود .
اشارت « عظّموا أقداركم بالتّغافل » در نظر عقل كامل اعلاى خانى قبول افتاد و نصّ
« وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً »
به سمع رضا شنيد و با آن بدبختان ، مدارا مصلحت دانست . بيت :
مدارا خرد را برادر بود * خرد بر سر دانش افسر بود
ستون خرد بردبارى بود * چو تيزى كنى تن به خوارى « 1 » بود
هامش
( 1 ) - در اصل : بخارى .