بىالتفاتى كه نه حد او و نه آداب مردمى بود ، به نسبت سلطان هاشم به ظهور رسانيد .
آنچه عقل و كياست و اصالت و مردمى اقتضا كند اينست كه اگر دشمنى حريم حرمت دشمنى را مأمنى سازد ، صورتىكه مقتضى وفا و مروت باشد به كار دارد و مكر و خيانت در آن حال استعمال نكند تا حسن عهد و نيكوئى اخلاق و اصالت راى بر همه ظاهر گردد و مذمت و ملالت به دشمن مخصوص شود .
آقا رستم در حين ملاقات سلطان هاشم افتتاح كلام به مخاطبه كرد . بيت :
خطابى سراسر عتاب و ستيز * چو تيغى به الماس كين كرده تيز
كه تو آن شخص نيستى كه من از قزل آقاج به كشتى نشسته به مازندران مىرفتم در دريا مزاحم من مىشدى ؟ !
سلطان هاشم كه عرايس مطالب و مقاصد خود را به كسوت مكاره و شدايد جلوه كرده ديد ، غم و غصه كه از انهزام يافته بود ، اين كلمات ناپسنديده اضافهء علت شد . سلطان هاشم در جواب رستم عذرى گفت كه من مأمور امر حضرت ميرزا على بودم . آن مانعيت نه از من بود . بالضروره آقا رستم علوفهاى و مسكنى تعيين كرد .
چون تير تدبير اعلاى سلطانى تاج الاسلامى از گشاد دولت بر نشانهء ظفر آمده بود و اسباب جهاندارى و وفور كامرانى متصل شده و انواع فتوحات روى نموده . ركاب عالى در ظلال فيروزى به صوب گرجيان روان گشت ، و رقم قدر كه پيرامون ضماير و خواطر مخاذيل گرجيان گشته بود ، اشارت عالى از مقام انتقام ايشان شرف صدور يافت و به قتل آن طايفه امر عالى شد . چند روزى به ضبط و نسق گرجيان مشغول گشت و مجارى امور و احوال بر وفق امانى و آمال از زلال دوستكامى مالامال گردانيد و متوجه